قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجارب نزدیک به مرگ
اثر تجارب نزدیک به مرگ بر کاهش میل به خودکشی
اردیبهشت ۲۸, ۱۳۹۸
تجربه ماورا
تجربه ماورا – خواب ملاقات وحشتناک من با پادشاه اجانین (نوشته مریم بوشهری)
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۹۸

داستان ماورایی – جای نگرانی نیست (۱) – (نوشته علیرضا)

داستان ماورایی

داستان ماورایی – جای نگرانی نیست (۱) – (نوشته علیرضا)

صدای تپش قلبم رو میشنیدم که با نفسهام یکی شده بود، این لحظه درنگ کردم و ایستادم
حالا وقت انتخابه! از کدوم سمت برم؟ از چپ تا به کیوان خبر بدم و بمیرم!
یا ازین سمت پا به فرار بزارم و بزارم کیوان بمیره…
انتخاب سختیه، زمانی هم نمونده
صداش رو مخمه
ساعتو میگم، انگار تو این چند ثانیه صداش صد برابر بلند تر شده و تیک تاکش تا هفتا کوچه اونور تر میره!
انتخاب کردم، میرم تا کیوان رو خبر کنم
« من.. من اگه بمیرم مهم نیست، کسیو ندارم.. اما اون نامزد داره »
با همین جمله تمام منطقم راضی به رفتن از همین سمت شد
شروع کردم به دویدن
شاید بنظر بیاد مدت زیادی گذشت و درنگ کردم
اما باور کنید، وقتی یه اهریمن دنبالتونه
زمان خیلی یواش میگذره، خیلی!..
حس میکنم هرچه جلوتر میرم راه طولانی تر میشه انگار که کوچه ها سر مردن کیوان قد میکشن
پففف بسه دیگه نفسم یاری نمیکنه باهام
یهو صدای وحشتناکش اومد، پشت سرمو نگاه کردم
آره خودشه سایه اش که داره به سمتم میاد تا مث همه ی اون بیچاره ها بکشم و از وجودم تغذیه کنه
وقت نیست کجا باید برم، خسته شدم و نای بیشتر دویدن ندارم.. آها خودشه این کوچه فرعی پر از سطل و آت آشغاله میشه لاشون قایم شد، هرچند مدت کوتاه شاید چند ثانیه زندگی بیشتر!
قایم شدم و به ترس کوچیکی که افتاده بود به جونم غلبه کردم، آخه خیلی نترسم، فک کنم متوجه شدی دارم خودمو قانع میکنم تا بیشتر نترسم!.
هیسسس.. آخیش، رد شد و به این کوچه توجهی نکرد
حالا وقتشه برم سمت خونه کیوان، الان وقت دویدن بود
باورت نمیشه که چجوری دویدم، انگار که کف کفشهام به زمین ساییده شده و آتیش گرفته بود
حالا بعد ده تا کوچه سگ دو زدن دارم به خونش نزدیک میشم
در سبز رنگ خونه اش رو دیدم که اون آخر خودنمایی میکرد، خوبه که بازه! پشت در معطل باز کردنش نمیشم
آروم نزدیک شدم، خب الان داخل خونم ولی چرا اینقدر عجیب بنظر میاد، ظاهرشو نمیگم
همون حس داره میگه عادی نیست وضعش با این حال که قیافش مث همیشه است

– کیوان کیوان! پاشو باید بریم
+ بشین کنارم
– ولی… ولی داره میاد سراغت پسر، پاشو!
اینبار دیگه آروم نگفت، با خشم فریاد زد؛
+ میگم بشین اینجا کنارم، همین الان.

نا مطمن نشستم و دریایی از افکار و سوالات با همین واکنش و جمله کیوان توی ذهنم اومد، چرا اینقد آرومه!؟، اهریمن تسخیرش کرده؟، چرا اینجوری شده منکه گفتم اون داره میاد پس چرا آرومه!؟ …
میون دریای این افکار درحال پارو زدن بودم که خودش سکوت رو شکست

+ چیشده امروز؟
– ( امروز! ینی چی چرا اینو پرسید) آاا کیوان باید بریم رفیق، داره میاد سراغمون!
+ کی ؟
– اهریمن، پاشو لطفاً
+ از روی میز سوییچ ماشین رو بردار و بیا بیرون دم ماشین منتظرت میمونم

تو همین حال گذاشت و رفت بیرون!
من مات و مبهوت از این همه بی تفاوتیش و نگران از جونش که هر لحظه ممکن بود اون بیاد و بهترین دوستمو بکشه!
یهو به خودم اومدم و با عجله سویچ رو برداشتم و رفتم به سمت بیرون
کیوان بغل ماشین وایستاده بود
همون‌طور با عجله درا رو باز کردم و سوار شدم
اما اون همچنان آروم بود، ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم.

ادامه دارد…

 

 

علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

1 دیدگاه

  1. مهری گفت:

    قلم خوبی دارید و داستانتون متفاوته. لطفا ادامه بدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار