قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تله پورت
طی الارض و تله پورت
آبان ۱۴, ۱۳۹۷
داستان ماورایی
داستان باغ پدربزرگ – قسمت هشتم – (دنیای شیاطین) – نوشته محمد
آبان ۱۵, ۱۳۹۷

داستان ماورایی – جادو کردن معشوق (نوشته رضا)

داستان ماورایی

داستان ماورایی – جادو کردن معشوق (نوشته رضا)

دختر زیبایی بود وتک وتنها در کنج روستایی زندگی میکرد پسر پول دار روستا عاشقش شده بود اما دختر به او توجه نمیکرد پسر هرکاری میکرد نمیتوانست دل دختر را به دست آورد. دختر شب ها به درون جنگل میرفت و با جادو گر شرور که او را طلسم کرده بود وپدرش را زندانی کرده بود ملاقات میکرد جادو گر شرور از انرژی دختر برای کارهای شرارت بار استفاده میکرد هر روز دختر ضعیف و ضعیف تر میشد و برای نجات پدرش چاره ای جز این نداشت او شب ها در اختیار جادو گر بود و روز ها در روستا به خیاطی مشغول بود وخرج خودش را بیرون می آورد پسر به بهانه خیاطی پیش دختر می آمد دختر کم کم عاشق او شده بود اما میترسید اقرار کند چرا که جادو گر او را هم مانند پدرش زندانی میکند یک شب پسر دختر را تعقیب میکند و در دام جادوگر شرور می افتد جادو گر پسر را به یک پرنده تبدیل میکند دختر تا صبح برای پسر گریه میکند اما چاره ای نداشت پسر را که به پرنده تبدیل شده بود را در قفسی حبس کرد و شب و روز از او مراقبت میکرد دختر دیگر نمیتوانست همین جور بنشیند ودست روی دست بگذارد تصمیم گرفت با جادو گر بد جنس بجنگد و پدرش و پسر را از دست او نجات دهد یک شب که به خانه جادو گر رفته بود.کسی آنجا نبود از روی کتاب های جادوگر یک طلسم ساخت و با خود دزدکی به خانه برد و پسر را تبدیل به آدمی زاد کرد وهر دو فرار کردند وقتی جادوگر از این موضوع مطلع شد به شدت خشمگین شد و به دختر به صورت ذهنی گفت:( اگر تا یک هفته دیگر هر دو بر نگردید پدرت را خواهم کشت) دخترک بیچاره که دار وندارش پدرش بود نمیدانست باید چه کار کند گوشه ای نشست و شروع به گریه کرد. پسر کنارش آمد و به او دلداری داد وگفت شخصی را میشناسم که شاید بتواند به ما کمک کند به سختی خود را به یک جادوگر رساندند که به جادوگر سفید مشهور بود وقتی وارد خانه او شدند منشی او گفت باید برای ورود لیاقتتان را ثابت کنید استاد بزرگ هر کسی را نمی پذیرد او گفت برای دیدن استاد باید یک سنگ جادویی را از لبه کوه آتشفشانی پیدا کرده و نزد استاد بیاورید به هر سختی شده به لبه آتشفشان رفتند هوا تاریک شده بود چشم چشم را نمیدید مجبور شدند در همان جا بمانند تا صبح از ترس خوابشان نمیبرد بالاخره صبح شد و آن دو جوان سنگ جادو را پیدا کردند و برای بار دوم به سوی خانه جادوگرسفید رفتند وقتی سنگ ها را به منشی دادند و اجازه ورود گرفتند پیش جادوگر سفید رفتند جادو گر به آنها روشهایی یاد داد تا بتوانند قدرت عشق را مهار کرده و در برابر قدرت نفرت جادوگرشرور استفاده کنند بعد چهار روز آنها موفق به مهار قدرت عشق شدند و پس از تشکر از جادوگرسفید به سوی روستای خودشان برگشتند وقتی به خانه جادوگر سفید رسیدند هیچی کس در آنجا نبود جادو گر شرور از نقشه آنان با خبر شده بود و برای آمدنشان کمین کرده بود همین که آنها داشتند خانه جادوگر را تفتیش میکردند ناگهان جادو گر به پسر حمله کرد و با اعصای جادویی اش یک صائقه وحشتناک به سمت پسرک زد سائقه به قلب پسر بر خورد کرد و نقش بر زمین شد دختر بر سر تن نیم جان پسر رفت وشروع به گریه کرد قدرت عشق دختر به اندازه ای نبود که بتواند جادوگر را شکست دهد اما تدبیری اندیشید و به جادوگر گفت (اگر پسر را شفا دهی تمام قدرتم را در اختیار تو قرار میدهم) جادوگر بخت برگشته خواسته دختر را قبول کرد وقتی که پسر را شفا داد ناگهان آن دو با قدرت عشق به جادوگر حمله کردند و قدرت جادویش را گرفتند دختر پدرش را نجات داد وجادوگر بدون قدرت را زندانی کرد وخودش را برای همیشه از دست جادوگر خلاص کرد.(این داستان دور از واقیت است)

علی خانی (تیم مدیریت)
علی خانی (تیم مدیریت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
اطلاع از
رفتن به نوارابزار