قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
انتشار نور از بدن
پدیده انتشار نور از بدن
آذر ۷, ۱۳۹۷
تجربه ماورا
تجربه ماورا – برونفکنی عجیب و غریب (نوشته محمد)
آذر ۷, ۱۳۹۷

داستان ماورایی باغ پدربزرگ – قسمت آخر (نوشته محمد)

داستان ماورایی

داستان ماورایی باغ پدربزرگ – قسمت آخر (نوشته محمد)

چشمانم را که باز کردم دوباره همانجا بودم . با خودم میگفتم که الان شبح سیاه با سراغم می آید و روحم را می مکد ، اما نیامد . باز هم منتظر ماندم و نیامد . مطمئن شدم که حتما صندوق درست را انتخاب کردم . شور و شوقی عجیب تمام موهای بدنم را سیخ کرده بود . در جعبه نگاه کردم . شیشه ای کوچک که مایعی در آن بود . رویش نوشته شده بود Ultimate orb
شیشه را برداشتم . شکلش مکعب بود و هر چه دنبال درش گشتم تا بازش کنم دری نداشت . فهمیدم که همه چیز برای خوردن نیست و باید شیشه را بشکنم و مایع درونش را بریزم . محکم به زمین کوبیدمش ولی نشکست . هر بلایی که توانستم سرش آوردم ولی اتفاقی نیفتاد . ناگهان فکری به ذهنم رسید . انرژی را از زمین گرفتم و به ترتیب از هر چاکرا عبور دادم تا در کل بدنم جریان پیدا کرد . سپس تمام انرژی را در نوک انگشتم جمع کردم و تلنگری به شیشه زدم . در کمال ناباوری شیشه از وسط دو نیم شد و مایعی سیاه کف زمین جاری شد . بعد از مدتی آن مایع بخار شد و اثری از آن نماند . با خوشحالی به سمت درب خروجی رفتم تا بیرون برم . اما نمی شد . درب غار هیچ نشانه ای نداشت به جز یک مکعب تو رفته که حدس زدم باید چیزی در آن بگذارم تا در باز شود . دستم را درونش قرار دادم ولی چیزی نشد . گلوله ی انرژی هم بی ثمر بود . ناگهان به ذهنم افتاد آن شیشه را بردارم و آنجا قرار دهم . همینکار را کردم و خوشبختانه در باز شد !!
ناگهان یکی از ارواح به دنبال من آمد تا خارج شود که به دیواری نامرئی برخورد کرد. فهمیدم که فقط من اجازه ی خروج داشتم . پس از اینکه خارج شدم فریادی بلند سر دادم و چشمانم از شادی پر از اشک شد . با استفاده از چاکرا های دستانم یک دریچه ی تلپورت به سوی خانه ی جان ساختم و واردش شدم . جان طبق معمول خواب بود . به زور بیدارش کردم . از خوشحالی همدیگر را در آغوش گرفتیم و از او تشکر کردم . به او گفتم که میخواهم هرچه سریعتر خانواده ام را ببینم و باز دوباره برمیگردم . باهم به سمت آن کمد دیواری های معروف رفتیم و به دنیای انسان ها و باغ پدربزرگ برگشتیم . با سرعت به سمت حیاط دویدم ولی ناگهان سر جایم خشکم زد !!
آسمان خراش هایی با ارتفاعی بسیار بلند اطراف باغ ساخته بودند . مطمئن بودم که ساخت هر کدام حداقل بیست سال یا بیشتر طول می کشید . در راه خانه چیز های عجیر و غریب زیادی دیدم و مردم لباس های باورنکردنی و عجیبی پوشیده بودند . به من و لباس هایم هم طوری نگاه میکردند که انگار انسان نبودم !!
با هزار جور بدبختی به خانه رسیدم …
دستگیره را چرخاندم و وارد شدم .
– سلام ..!!!!! من اومدم .. مامان .. بابا …
جوابی نشنیدم . جلو تر رفتم . روی میز کلی قرص و دارو ریخته بود . قرص هایی مربوط به آلزایمر و بیماری های مغزی . خدا خدا میکردم که پدر و مادر خانه را فروخته باشند و این خانه ی ما نباشد که ناگهان چشمم به قاب عکس بزرگ روی دیوار افتاد .
مادرم بود .. با پارچه ای مشکی گوشه ی قاب .!! ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد . بغضی سرد گلویم را می فشرد . به سالن رفتم . پرستاری روی مبل خواب بود و پیرمردی داشت تلویزیون تماشا میکرد . باورم نمیشد . پدرم بود !!! بغضم ترکید و به سرعت رفتم و او را بغل کردم .
– پدر … منم .. پسرت !!!
ناگهان مرا به عقب هل داد .
– پیکار میکنی احمق !! من که پسر ندارم . تو کی هستی ..؟ نکنه دزدی .. کاترین بلند شو .
گوش هایم چیزی جز صدای زنگ نمی شنیدند . فقط دیدم که پرستار مرا از خانه بیرون کرد و در را بست . دنبال مقصر می گشتم . کسی که بتوانم تمام مشکلاتم را گردنش بیندازم . ولی نبود . هیچ کس اطرافم نبود . فقط توانستم یک نفر را پیدا کنم تا قلبش را از سینه ی کثیفش بیرون بکشم و خونش را بریزم …
ملکه الیزا ….!!
دریچه ای رو به دنیای ارواح باز کردم . با تکه سنگی دستم را خراش دادم و دریچه را با خونم مهر و موم کردم .
– این دریچه دیگر برای من باز نمی شود مگر اینکه با دستانی آغشته به خونِ الیزا ……
و واردش شدم ……..
.
.
.
.
.
خیلی ممنونم که داستانو خوندید . اگه اشتباهی تو نوشتن یا کلا داستانم بود شرمنده و از اینکه طول کشید تا این قسمت هارو تو سایت بزارم واقعا متاسفم . خیلی سرم شلوغ بود . به هر حال این قسمت ، قسمتِ آخر فصل اول بود . امیدوارم خوشتون اومده باشه .
لایک و نظر فراموش نشه .. مرسی .

 

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)

10
دیدگاه بگذارید

avatar
6 Comment threads
4 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
5 نظر دهندگان
darya تنها اصغر محمد حسین نظردهندگان اخیر
  اشتراک  
جدیدترین قدیمی ترین
اطلاع از
حسین
مهمان
حسین

مرسی عالی بود. استعداد رمان نویسی در حد هری پاتر و حتی بهتر رو داری. فقط ای کاش از اسمهای ایرانی استفاده میکردی و فرهنگ خودمون رو هم قاطیش میکردی تا کاملا ایده جدید باشه.

محمد
مهمان
محمد

درود.
خیلی ممنونم از اینکه مطالعه کردید . اسم های ایرانی ممکن است برای برخی ناراحت کننده باشند یا اینکه برای اسم بردن از آن ها نیاز به اسامی خاصی است که به آسانی پیدا نمی شوند و اینکه اسامی خارجی جدیت و رنگ داستان را عوض میکنند و باعث می شوند داستان جالب تر روایت شود .

اصغر
مهمان
اصغر

ممنون عزیز. اگه بخواد اسم ایرانی بذاره اسمای نقش منفی میشه تیمور، سیروس، چنگیز و … درست مثل فیلمای ایرانی.

محمد
مهمان
محمد

درود .
اگه داستانو دوست داشتین خواهش میکنم از یک تا ده بهش نمره بدید چون فصل دومش هم هست که مربوط به انتقام پسرک و گوی زمانه .. اما اگه هم میخواین میتونم داستان دیگه ای قرار بدم مثل اینا :
.
.
کارآگاه خصوصی
جن گیر
پس از مرگ

و خیلی موارد دیگه . مرسی

اصغر
مهمان
اصغر

سلام اگه ممکنه داستان جنگیر رو بذار ولی خیلی قسمت قسمت نباشه. ما پست طولانی هم میخونیم مثل اون داستان جک که طولانی بود ولی چون جالب بود تا آخرش رو خوندم. مرسی داداش

تنها
مهمان
تنها

داستان بسیار عالی و بی نقص و خواهش فصل دوم و حتی تا سوم رو هم بسازید مهم نیست چه قدر طول بکشه خواهش می کنم فصل دوم رو بزارید مت عاشق داستان شدم و شما هم نویسنده ی عالی هستید.

darya
مهمان
darya

ممنون ازداستان قشنگ ولی کاش آخرش اینقدر غمگین نبود.فصل دومشم بذار برامون

تنها
مهمان
تنها

خواهش می کنم بزارید فصل دومش هم بزارید .
خیلی ممنون می شم .

محمد
مهمان
محمد

چشم حتما به زودی قرار میدم .

تنها
مهمان
تنها

خیلی ازتون ممنونم که فصل دومش هم می گذارید من هیچ عجله ای ندارم.

رفتن به نوارابزار