قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

داستان ماورایی باغ پدربزرگ (شکنجه گاهی در خانه) – قسمت سوم (نوشته محمد)

هوش هیجانی
هوش هیجانی تا چه سنی قابل تغییر است؟
مهر ۴, ۱۳۹۷
چاکرا
چاکرای بیش از حد فعال | بستن چاکراها
مهر ۷, ۱۳۹۷

داستان ماورایی باغ پدربزرگ (شکنجه گاهی در خانه) – قسمت سوم (نوشته محمد)

داستان ماورایی

داستان ماورایی باغ پدربزرگ (شکنجه گاهی در خانه) – قسمت سوم (نوشته محمد)

سر جایم خشکم زده بود . توان حرکت نداشتم ولی گرمایی عجیب مرا به درون خانه می کشاند . ناخودآگاه داخل شدم . درب به سرعت بسته شد . تقلایی برای باز کردنش نکردم و دوست داشتم تا صبح در خانه بمانم . لااقل گرمتر از بیرون بود . در کمال ناباوری خانه روشن بود !! ولی هرچه دنبال منبع نور گشتم ، چیزی ندیدم. حتی یک شمع ! هنوز می ترسیدم قدم بردارم . گوشه ای نشستم و سعی کردم بخوابم که ناگهان صدایی عجیب دلم را لرزاند .
– نهههه !!! نزن … خواهش میکنم …. اه ه ه
انگار که کسی را شلاق میزدند . آرام آرام به سمت پله ها رفتم . صدا ها واضح تر شنیده می شد .
– غلط کردم … نه ه ه .. خواهش میکنم …
دنبال صدا رفتم . تابلو های آویزان در راهرو ، همگی عوض شده بودند و جای عکس آن افراد نظامی ، عکس هایی از مثلث های در هم که با رنگ قرمز کشیده شده بودند و کله ی حیواناتی خوک و بز مانند قرار داده بودند . خوب که گوش دادم فهمیدم که صدا از اتاق پنجم بود . از سوراخ در نگاهی به درون اتاق انداختم . یک مرد میانسال با دستانی زنجیر شده به دیوار، توسط فردی دیگر در حال شلاق خوردن بود !! از شدت ترس نمی توانستم چشمم را تکان دهم و یا حتی پلک بزنم ! تشنه بودم . آنقدر که می توانستم صد لیوان آب بنوشم ! ناگهان سرم گیج رفت و دستم به درب بزرگ آهنی خورد و صدای مهیبی فضا را پر کرد . به محض شنیدن صدا فرد شکنجه گر به سمت در آمد و من به سرعت به انتهای راهرو دویدم و پشت یک میز شکسته مخفی شدم .چیزی نمی دیدم ولی صدای باز شدن در و قدم های آن مرد را می شنیدم . خوشبختانه بعد از صدای باز شدن دربی دیگر ، صدای قدم زدن قطع شد و فهمیدم که خطر تا حدودی رفع شده . آرام و آهسته به سمت اتاق پنجم رفتم . به آرامی هرچه تمام تر در را باز کردم و داخل شدم .
– گفتم که .. غلط کردم .. خواهش میکنم . دیگه بسه …
– سلام .. من اومدم کمکت کنم . میشه بگی اینجا چه خبره ؟
با گفتن این جمله چشمان جوان برقی زد و با تعجب رو به من کرد .
– تو کی هستی ؟؟ اینجا چیکار میکنی ..؟
من .. ولش کن مهم نیست . میشه برام از اینجا بگی ؟
– من نمیدونم کار تو اینجا چیه ولی نباید میومدی اینجا . هیچ راهی برای فرار نیست ‌. اینجا توسط مردر ( murder ) یک جادوگر پادشاه ساخته شده . محلی برای شکنجه و کشتن افرادی که از جادو برای کار های خبیثانه استفاده می کنند . و یا اونهایی که بدون مجوز جادو رو یاد می گیرن .
– چی ..؟ جادو دیگه چیه ؟ اینا دیگه چه مزخرفاتیه ؟
– منم مث تو فکر میکردم . الان ده ساله اینجا شکنجه میشم . ولی اصلا نمی دونستم که جادو وجود داره یا نه . همش از یه کتاب شروع شد . کتابی قدیمه که توی کتابخونه ی شهرمون بود . توی اون یه سری چیزا نوشته شده بود مثل ورد. اولش فکر کردم که تمرینش کنم . یکی از ورد هاش این بود که باهاش اجسام به حرکت در بیان . وردش مثل شعر بود و قافیه داشت . هر چقدر که تمرین کردم نتونستم چیزی رو حرکت بدم برای همینم بیخیالش شدم . ولی ورد رو بخاطر قافیش با خودم تکرار میکردم . تا اینکه یک روز با طور شانسی و اتفاقی در حالی که داشتم وردو میگفتم تونستم یک خودکار رو جابه جا کنم. از اون موقع کتابو جدی گرفتم و ورد های زیادی رو یاد گرفتم . بعد از اون با استفاده از قدرت هام دزدی میکردم و بقیه رو کتک میزدم تا اینکه یه روز وقتی بیدار شدم خودمو اینجا دیدم و از اون موقع اینجام و دارم تاوان اون کار هامو می دم .
– چه عجیب ..!!
در حال صحبت کردن بودیم که ناگهان درب آهنی پشت سرم ، با صدایی مهیب باز شد ..!!!
.
.
.
.
خیلی ببخشید این قسمت دیر شد . درگیر کار های مدرسه بودم و وقت نکردم داستانو قرار بدم . امیدوارم لذت ببرید و قسمت بعدی رو هم به زودی قرار می دم .

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)

1
دیدگاه بگذارید

avatar
1 Comment threads
0 Thread replies
1 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
1 نظر دهندگان
جهانگرد نظردهندگان اخیر
  اشتراک  
جدیدترین قدیمی ترین
اطلاع از
جهانگرد
مهمان
جهانگرد

عالی هست منتظر بعدی هستیم!

رفتن به نوارابزار