قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

داستان ماورایی باغ پدربزرگ – قسمت یازدهم – (تصمیم بزرگ) – نوشته محمد

قدرت مغز
واقعیت های شگفت انگیز در مورد مغز انسان
آبان ۳۰, ۱۳۹۷
باهوش
علائمی که نشان می دهد شما باهوش هستید
آذر ۱, ۱۳۹۷

داستان ماورایی باغ پدربزرگ – قسمت یازدهم – (تصمیم بزرگ) – نوشته محمد

داستان ماورایی

داستان ماورایی باغ پدربزرگ – قسمت یازدهم – (تصمیم بزرگ) – نوشته محمد

با ترس و لرز جلو رفتم . قفسه ها و صندوقچه ها از زمین تا آسمان کشیده شده بودند و تعدادشان بی شمار بود . با خودم گفتم که چگونه میان اینها فقط یک صندوقچه را انتخاب کنم !!
کنار قفسه ها رفتم . ارواح زیادی در آنجا رفت و آمد می کردند . یکیشان که به نظر روح انسان بود کنار قفسه ای ایستاده بود و به شدت می لرزید . جلوتر رفتم و پرسیدم :
– چند وقته اینجایی ؟
– وقت چیه …؟ زمان یعنی چی ؟ من فقط یادمه زمانی که وارد دنیای شیاطین شدم جنگ جهانی اول تازه شروع شده بود . ببینم تو از کی میای ؟
– من …. از قرن ۲۱ میام .
با شنیدن جمله ی من به شدت خشمگین و ناراحت شد و فریاد زد :
– نه…… دیگه بسه . الان سالهاست که بین این دو جعبه گیر کردم . تردیدی که منو اینجا نگه داشته یه ترسه بی خوده . ترس از مرگ . یعنی مرگ از این بدتره ..؟
سپس یکی از صندوقچه ها را باز کرد . ناگهان شبحی سیاه با سرعتی باور نکردنی به سمت ما آمد و روح مرد را در یک چشم به هم زدن به داخل بدنش مکید و با خنده ای شیطانی نامرئی شد . فهمیدم که اینجا یا میمیرم ، یا زنده می مانم و از تردید مجنون می شوم . مدت ها صندوقچه ها را بررسی کردم . روی هرکدام معمایی خاص نوشته شده بود . هیچ کدام برایم آشنا نبود . پس از مدتی به شدت کلافه شدم . به قدری می خواستم جعبه ای را الکی باز کنم تا سرنوشتم را به دست آن شبح سیاه بسپارم . اما هربار به خودم وعده ی دیدار دوباره ی پدر و مادر را می دادم . نشستم و فکر کردم . به همه ی حرف ها و مطالبی که راجع به طلسم بود فکر کردم اما باز هم بی نتیجه بود . از طرفی صدای ارواحی که در حال مکیده شدن بودند ، دست و پاهایم را سست می کرد . ناگهان فکری به ذهنم رسید .
– بخشی از وجود من از اون ملکه ی سیاهه . پس شاید بتونم از اون طریق راهمو پیدا کنم . دستانم را روی سرم گذاشتم و فقط به ملکه الیزا فکر کردم . آنقدر تصویر سازی انجام دادم که یکدفعه وارد رویا شدم !! همه چیز تار بود ولی با استفاده از روش های مخصوص رویا هایم را پایدار تر ساختم تا همه چیز را بهتر ببینم. می دانستم که اطلاعات مربوط به ملکه باید جایی در نا خودآگاهم ذخیره شده باشند . به خودم تلقین کردم که ملکه الان اینجاست و می خوهد طلسم را مخفی کند . اولش چیزی نشد ولی مدتی بعد زنی قد بلند با موهایی سیاه و در هم ریخته و ظاهری اشرافی از جلوی چشمانم گذشت . دنبالش رفتم . ناگهان به جلوی درب ورودی کاخ اسرار رسیدیم . او وارد شد و من هم به دنبالش رفتم . منتها به سنگ خوردم و نمی توانستم وارد شوم . ولی ناگهان تصور کردم که خواب من قاعده های من را دارد و دیوار در آن معنایی ندارد و از دیوار رد شدم . پشت سر ملکه راه افتادم تا به قفسه ای رسیدیم. ناگهان ایستاد و دستانش را روی دوتا از صندوقچه ها قرار داد . در همان لحظه از رویا خارج شدم . سریع به سمت قفسه ها دویدم و دو جعبه را پیدا کردم . روی اولی نوشته بود :
– Ultimate Elisa
و روی دومی :
– ( MYN ) orb)
نمی دانستم کدام را باز کنم . اولی که اشاره به قدرت الیزا داشت و دومی هم مفهومش سخت بود . هر چقدر فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم . دوباره به رویا رفتم اما هربار دستانش روی دو جعبه می ماند و رویا تمام می شد . تصمیم گرفتم قبل از اینکه تردید ، قدرت تصمیم گیری را از من بگیرد انتخاب کنم . مدت ها فکر کردم و به صندوق اولی بیشتر مایل بودم . دوراهی بسیار سختی بود . اولی کلمه ی التیمیت داشت و به گونه ای مربوط می شد . اما همیشه در سوال های مدرسه اولین گزینه که ساده هم بود جواب درست نبود . این نکته همیشه به من کمک کرده بود اما دلیل قانع کننده ای نمی شد . به صندوق دوم فکر کردم .. ناگهان چیزی متوجه شدم ….
– M .Y .N = marcos . yanel . niro
بله همین بود . اُربی متشکل از سه نژاد . بدون تردید دستم را روی قفل صندوق گذاشتم و چرخاندم …….

علی خانی (تیم مدیریت)
علی خانی (تیم مدیریت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
اطلاع از
رفتن به نوارابزار