قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

داستان ماورایی باغ پدربزرگ – قسمت نهم (نبرد با شیاطین) – نوشته محمد

هیپنوتیزم با چشمان باز | هیپنوتیزم سریع
هیپنوتیزم با چشمان باز | هیپنوتیزم سریع (مطلب ویژه)
آبان ۱۶, ۱۳۹۷
هیپنوتیزم سریع
عمیق تر کردن هیپنوتیزم سریع با چشمان باز (مطلب ویژه)
آبان ۱۹, ۱۳۹۷

داستان ماورایی باغ پدربزرگ – قسمت نهم (نبرد با شیاطین) – نوشته محمد

داستان ماورایی

داستان ماورایی باغ پدربزرگ – قسمت نهم (نبرد با شیاطین) – نوشته محمد

چشمانم را که باز کردم همه چیز تار بود..
مدتی صبر کردم تا سر گیجه ام بر طرف شود . دور و برم خیلی شلوغ بود . انگار که در وسط یک مهمانی بزرگ بودم . پس از مدتی دید چشمانم به حالت اول برگشت و سرگیجه ام بر طرف شد .
– خدای من !!!!
چیزی که می دیدم باور کردنش سخت نبود بلکه غیر ممکن بود !!! تعداد زیادی از شیاطین عجیب و غریب با چهره هایی وحشتناک و ظاهری کثیف دورم حلقه زده بودند و داد و فریاد می زدند . بلند شدم تا از کنارشان رد شوم ولی مرا هل دادند و انگار چیزی از من می خواستند ‌. پشت سرم را که دیدم متوجه شدم منظورشان چه بود . غولی دوسر ، با شکمی بزرگ و چوبی در دست منتظر مبارزه با من بود . دنیای شیاطین قانون خاصی نداشت و هرکس زورش بیشتر بود ، مقام بالاتری داشت . هر چه سعی کردم از منطقه دور شوم و فرار کنم شیاطین اجازه نمی دادند . ناگهان با صدای یک شیپور جنگ آغاز شد . تا به خودم آمدم ، غول چوبش را بر زمین کوبید و من به طرفی پرتاب شدم ! هنوز سرما بر بدنم حاکم بود و نمی توانستم خوب حرکت کنم . غول بی رحم به من امان نمی داد و با ضربات سنگین چوبش مرا به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد . پس از یک ضربه ی مهلک گوشه ای افتادم و در گوشم چیزی جز صدای زنگ نمی شنیدم . غول مرا در دستش گرفت و می فشرد . حالتی بین مرگ و زندگی داشتم …
تمام خاطرات خوب خانواده ام از جلوی چشمانم رد می شدند ‌. تولد پنج سالگی ام … کوه نوردی با پدر … غذا های مورد علاقه ام…
مرگ را پذیرفته بودم . ناگهان بعد دیگری در من نمایان شد . چاکرا های بدنم باز و انرژی فوق العاده زیادی از هر یک خارج شد . طوری که غول مرا رها کرد . انرژی را در بدنم حس می کردم ولی نه مثل گذشته .. کل بدنم داغ شده بود و سرمایی حس نمی کردم . غول دوباره به سمت من حمله ور شد ولی نا خودآگاه تمام انرژی را در کف دست راستم جمع کردم و له سمتش پرتاب کردم …… انفجار نور .. .
غول چندین متر به عقب پرتاب شد و شیاطین پشت سرش هم به زمین افتادند . صدایشان از قبل بیشتر شده بود و به وجد آمده بودند . زمین پوشیده از یخ و برف بود و به خوبی می توانستم عکسم را روی آن ببینم . پیشانی ام ، گلویم ، وسط سینه ام … همه شان می درخشیدند . ترکیبی از رنگ های هر چاکرا ….
طولی نکشید که غول بلند شد و به سرعت به طرف من دوید . اینبار من هم به سمت او دویدم . دست راستم را پر از انرژی کردم اما اینبار انرژی را پرتاب نکردم ، بلکه یک هاله ی داغ دور دستم به وجود آوردم . غول چوبش را به سمت من روی زمین کوبید . جا خالی دادم و از روی دستش بالا رفتم . دستم را عقب بردم و با تمام قدرت در سینه اش فرو کردم ….
باورم نمی شد . سینه اش ذوب شده بود و در همین حال به زمین افتاد . شیاطین با داد و فریاد مرا بالای سر بردند و خوشحالی در رفتارشان موج می زد . گویا این قانون دنیای شیاطین بود که هر کس وارد آن می شود باید با یکی از آن ها بجنگد . پس از مدتی مرا پایین گذاشتند و هر کدام در مسیری جدا حرکت کردند . خوشحال بودم .. نه برای آنکه یک غول را کشتم .. برای آن خوشحال بودم که کشته نشدم و می توانستم سراغ ماموریتم بروم . با استفاده از انرژی بدنم را گرم نگه می داشتم و به مسیرم ادامه می دادم . ناگهان به یک ساختمان بلند و عجیب برخوردم .. رویش چیزی نوشته شده بود .
– اداره ی کل سرزمین شیاطین ……!!!

علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

2 دیدگاه ها

  1. Rahju گفت:

    سلام ببخشید چطور می شه درباره مقاله نویسی توی سایتتون همکاری کرد؟

    • با سلام. ارسال تجربه و داستان برای همه آزاد است ولی نوشتن مقالات و عضویت در تیم نویسندگان شرایط دیگری دارد و چنانچه به نویسنده جدید نیاز باشد در سایت آگهی استخدام می زنیم و نمونه کارها و شرایط پرداخت حقوق به نویسندگان و … را بررسی می کنیم و …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوار ابزار