قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

داستان باغ پدربزرگ – قسمت هشتم – (دنیای شیاطین) – نوشته محمد

داستان ماورایی
داستان ماورایی – جادو کردن معشوق (نوشته رضا)
آبان ۱۵, ۱۳۹۷
داستان ماورایی
داستان ماورایی – قدرت چشم سوم دخترک – نوشته رضا
آبان ۱۵, ۱۳۹۷

داستان باغ پدربزرگ – قسمت هشتم – (دنیای شیاطین) – نوشته محمد

داستان ماورایی

داستان باغ پدربزرگ – قسمت هشتم – (دنیای شیاطین) – نوشته محمد

پس از مدت ها تمرین دیگر هیج گونه مانعی در بدنم نمانده بود و انرژی مثل آب روان در بدنم حرکت می کرد . آنجا با استفاده از نیروی درون بدنم می توانستم گلوله ی انرژی پرتاب کنم یا قسمتی را با انرژی گرمایی ذوب کنم . خیلی وقت بود که به تنهایی تمرین می کردم و جان هم فرصت داشت تا به کار های دیگرش برسد . اما یک مسئله را به او نگفته بودم . گاهی اوقات کنترل انرژی از دستم خارج می شد و انگار که خودم نبودم . این اتفاق را به ندرت حس میکردم . صبح یک روز دیگر که برای رفتن و تمرین کردن بیدار شدم سرم به شدت درد میکرد . انگشتانم بی حس شده بودند و لباس هایم کثیف بود !!
– جان .. جان ‌. کجایی .؟
هرچه جان را صدا زدم جوابم را نداد. سابقه نداشت آن موقع از خانه بیرون برود . صبحانه ای مختصر خوردم و به قصد تمرین خارج شدم .ناگهان جان را دیدم که در کنار تپه ای خاک نشسته و گریه می کند .
– چی شده جان .. ؟
از سوال من عصبانی شد و فریاد زد :
– یعنی نمی دونی …؟ قاتلِ وحشی …
– چی .. از چی حرف میزنی ؟؟
– برو گمشو … حوصلتو ندارم ..
– یعنی چی واضح بگو ببینم … چیکار کردم .؟
– دیشب یهو از خواب بیدار شدی .. سراغ سگم رفتی .. اونم بیدار شد و اومد پیشت …
این را که گفت بغضش ترکید :
– داشت دستتو لیس می زد که یهو زبونشو از جا کندی .. اونم شروع کرد به دویدن ‌.. دنبالش رفتیو با یه پرتاب انرژی … جونشو گرفتی …!
این را که شنیدم دست هایم سست شد . بغضی سنگین ، گلویم را چنگ می زد . باورم نمی شد که چنین کاری کرده باشم . اما مثل اینکه حقیقت داشت … من یک قاتل بودم . قاتلی وحشی که ذره ای احساس نداشت …
فوری دستانم را به هم چسباندم و با استفاده از تمام انرژی ام دریچه ای باز کردم . دریچه ای رو به دنیای شیاطین !!
– ببخشید جان … ازت ممنونم که کمکم کردی .. اگه بیشتر اینجا بمونم ممکنه که بهت صدمه بزنم .. دیگه آمادم که برم و طلسم رو باطل کنم .
– مزخرف نگو و از اون دریچه فاصله بگیر ….
– اگه مردم ، به پدر و مادرم بگو ..
– خفه شو … برگرد همین الان …
– خداحافظ
و درون دریچه پریدم . در عرض یک ثانیه ، یک سال یا یک قرن وارد دنیای شیاطین شدم .. زمان در آنجا بی معنیست ممکن است یک ثانیه ی اینجا صد سال زمین باشد یا صد سال اینجا ، یک ثانیه در زمین . برخلاف تصورم آنجا آسمان قرمز نداشت .. حتی آتش هم نبود .. اما سرمای استخوان سوزش باور نکردنی بود .تمام اعضای بدنم شروع به لرزیدن کردند و نزدیک بود بیهوش شوم .. سرم گیج رفت و ناگهان سیاهی ….

علی خانی (تیم مدیریت)
علی خانی (تیم مدیریت)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
اطلاع از
رفتن به نوارابزار