قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تمرکز بر اهداف و اولویت ها
تمرکز بر اهداف و اولویت ها
اردیبهشت ۸, ۱۳۹۸
تکان ناگهانی دست و سایر اعضا در خلسه
تکان ناگهانی دست و سایر اعضاء در خلسه
اردیبهشت ۸, ۱۳۹۸

تجربه ماورا – راهروی مخوف خانه ما (نوشته پارمیس)

تجربه ماورا – راهروی مخوف خانه ما (نوشته پارمیس)

سلام …
امروز میخام اولین تجربه ماورایی خودمو برای شما ب اشتراک بذارم
قبل از آن لازمه بگم ما تو یکی از قدیمی ترین شهرهای ایران زندکی میکنیم.. یه شهر باستانی به اسم دزفول… که قدمتش اونو مستعد اتفاقات خارق العاده زیادی کرده… و از اون مهمتر خونه ای ک توش ساکن هستیم متعلق ب پدربزرگمه ک ساخت اولیه خونه برمیگرده به پانصد سال پیش یا بیشتر هرچند ک بعد از جنگ یکبار بازسازی شده و قدیمی ترین قسمت خونه شوادون هست که دست نخورده مونده. (شوادون یا شوادان ، یک نوع غار مصنوعی و دست کند که زیر زمین اکثر خونه های دزفول و شوشتر ساخته شدن و قدمت بعضیاشون به دوره عیلامی هم میرسه… )

تقریبا اکثر فامیل توی خونه بابا بزرگ ک الان ما ساکنش هستیم تجربیاتی داشتن و خاطراتی رو تعریف کردن.
و اما اولین تجربه خودم …
خوب یادمه ک همیشه تو بچگی از بعضی قسمت های خونه خوف میکردم و یا بعضی شبها و موقع غروب مخصوصا فضای خونه حسابی برام غریب و سنگین میشد…
و بدون همراهی بقیه حاضر نبودم از اتاقی ب اتاقی برم.
بیشترین جایی ک ازش میگرخیدم راهرو بود.. یه راهرو باریک و تاریک ته خونه ک ب یه نورگیر متروک منتهی میشد و کنارش هم یه اتاق ک حکم انباری رو داشت و البته واس بچه های فامیل محفل خاطرات ترسناکشون بود.
اون قسمت خونه همیشه مخوف و مرموز موند و یادمه ک حتی هیچوقت چراغای راهرو بیشتر چند روز سالم نمیموند.. و این یعنی همیشه تاریک بود (حالا دیگه اگ مشکل از سیم کشی خونه بود بماند…).
اون زمان هفت هشت ساله بودم… یعنی حدود چهارده سال پیش…
دقیقا یادمه یه شب اضطراب خیلی شدیدی بهم دست داده بود.. طوریکه موقع رفت و آمد از نگاه کردن ب قسمت انتهای خونه هراس داشتم…
اما ازونجایی ک باید از وسط هال رد میشدم تا به اتاقا برسم .. نگاهم ناگریز ب راهرو کنار اتاق افتاد… و ترسناک ترین چیزی ک ممکن بود ببینم اتفاق افتاد.
دست سفید و روح مانندی با سه تا انگشت تپل از پشت خرت و پرتای توی راهرو بیرون اومد و برام دست تکون داد …
سفیدی دست توی سیاهی و ظلمات فضای اطرافش میدرخشید … بیشتر از اون نتونستم ببینم و تحمل کنم… با جیغ و فریاد همه اهل خونه رو سر خودم کندم …
صحنه ای ک دیدم رو با لکنت و ترس براشون تعریف میکردم… و مسلما اولین چیزی ک ب ذهن میرسه و سعی میکنن باهاش ادم رو قانع کنن قضیه توهم زدگی و خیالاته..
اما من ک تا به اون سن حتی معنی خیال رو درست متوجه نمیشدم… فقط حس میکردم موجود مخوفی ک ازش وحشت داشتم قصد داشت خودش رو برای من آشکار کنه..

خدا میدونه ک اون شب چقد ترسیدم و شبا و روزای بعد از اون با چشمای بسته ازون طرفا رفت و امد میکردم.. اونم فقط وقتی ک مجبور بودم و به شرط همراهی بقیه…
اون دوران گذشت و خدا رو شکر دیگه هرگز همچین صحنه ای برام تکرار نشد.. حداقل تا وقتی ک جرئت و جسارتم بیشتر شد و سعی کردم از ترسهای دوران کودکی فاصله بگیرم…
اما اتفاقای اون راهروی مرموز ب همین جا ختم نشد.
چندسال بعد اون قصه .. شاید حدود دوازده سبزده ساله بودم.. یه روز بعد از ظهر گرم تابستون… ک بقیه بزرگترا خواب بودن… توی اتاقم ک مجاور همون راهرو قرار داشت من و دختر داییم بیدار بودیم و با کامپیوتر بازی میکردیم…
میگفتیم و میخندیدیم ک یهو دختر داییم درحالیکه داشت سرشو برمیگردوند صدای خندش متوقف شد و زل زد به در..
کپ کرده و وحشت زده پرسید توهم دیدی؟! +کیو؟ -یکی میخاست بیاد تو.. خودم یه پای سفید دیدم لای در… داشت میومد تو اتاق!!!
اولش به شوخی و خنده گرفتیم ویکمم سربسرش گذاشتم… اما بعد دیدم واقعا رنگ از رخش پریده…
خیلی مطمئن بود و میگفت نکنه دزد اومده؟؟؟ ما هم پاشدیم رفتیم همه رو یکی یکی بیدار کردیم و باخبر کردیم حتی شکمون ب پسردایی هم رفت ک شاید بخاد اذیت کنه و سربسر منو خواهرش بذاره… ولی اون تو خواب هفت پادشاه بود و وقتی با سیین جیم بیدارش کردیم حسابی شاکی شد…. مطمئن شدیم ک هیچکی از اهل خونه اون طرفا نبوده .. و یه گزینه بیشتر برامون نموند!

و خب طبق معمول اینجور قصه ها رو بزرگترا باور نکردن و دخترداییم محیا هم انگ توهم خورد و همه مطمئنش کردن خیالاتی شده… اما خودش مطمئن بود ک چی دیده و تا مدتها از تنها موندن تو اون اتاق وحشت داشت.
این هم گذشت تا دوسه سال بعد…

تازه مادربزرگم رو از دست داده بودم و غم و افسردگی خودم رو با بازی کردن با حیوونای خونگیم برطرف میکردم..
یه روز… طبق عادت مرغام رو بغل گرفتم و رفتم ته راهرو نشستم و باهاشون سرگرم شدم… اون موقه یه گوشی htc هم تو دستم بود ک دوربین مادون قرمز داشت. گوشی متعلق به عموم بود و عکسای عجیبی ک توسط دوربین ثبت شده بود خودش یه تاپیک جداگانه میخاد… منم با همون گوشی در حالیکه مرغم رو روی پام گذاشته بودم چندتا عکس انداختم… چندتا عکس که بعدها برای هممون تبدیل ب معما شدن… یادم نیست اون روز متوجه چیزی شده باشم..

اما مدتها بعد وقتی داشتم عکسای اون روز رو چک میکردم… توی قاب عکس گوشه ی تصویر حضور یه نفرو کشف کردم!!!نکته عجیبی که با یکم دقت تو پس زمینه عکس بش رسیدم… در آهنی نورگیر پس زمینه عکس بود… و در کنارش حضور یک ادم ک نصف بدنش توی کادر افتاده بود کاملا مشخص بود… رو به دوربین ایستاده بود و نصف تنش از قسمت گردن و کتف راست توی کادر بود
اون چیزی ک ازش توی تصویر مشخص بود … یه نیم تنه قوی و ستپر بود با لباسی خاکستری و نخ نما و کهنه… و ساعد یه دست قوی با پوست تیره و قهوه ای طور … رنگ پوستی ک ن تنها توی اعضای خونه ک توی فامیلمون هم سراغ نداشتیم…

و مهمتر اینکه اونروز اون قسمت خونه هیچکی بجز من حضور نداشت… و اگه بود من باید حین عکس انداختن حضورش رو با چشم میدیدم.. نه مدتها بعد ..
حضور یه ادم توی کادر تصویری که خودم عکاسش بودم و تا اون زمان از نظرم پنهون مونده بود…شد عجیب ترین اتفاقی ک تو اون راهرو تجربه کردم و براش هم سند داشتم… سندی ک تا مدتها نشون همه میدادم و و جوابی که بقیه ب این معما میدادن چیزی نبود.. جز لبخند و بهت و گاهی هم ترس!!!

 

 

علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

4
دیدگاه بگذارید

avatar
2 Comment threads
2 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
3 نظر دهندگان
Mohammad reza پارمیس علی خانی (مسئول روابط عمومی) نظردهندگان اخیر
  اشتراک  
جدیدترین قدیمی ترین
اطلاع از
Mohammad reza
مهمان
Mohammad reza

ببخشید فکر کنم خانه به دوره ی قبل از صفویه بر میگرده

رفتن به نوارابزار