قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
تجربه ماورا
تجربه ماورا – هشدار های زندگی (نوشته محمد.و)
دی ۲۰, ۱۳۹۸
تجربه ماورایی
چند راه برای تست قدرت های درونی (پست ویژه)
دی ۲۰, ۱۳۹۸

تجربه ماورا – دیدن هاله (نوشته نرگس)

تجربه ماورا

تجربه ماورا – دیدن هاله (نوشته نرگس)

من تا زمانی که ازدواج کنم خیلی به مسائل ماورایی آشنایی نداشتم. زمان ازدواج بود که من متوجه شدم موقعی که نامزدم نزدیک منه احساس ناخوشایند وحشتناکی نسبت بهش دارم. شبها کابوس میدیدم و موجودات نورانی رو میدیدم که میگفتن با این آدم ازدواج نکن. بی دلیل از نامزدم متنفر بودم با اینکه وضع مالی خوبی داشت. یک روز به من گفت بیا خونه ما. من تمایلی نداشتم ولی گفت اگه نرم نامزدیش رو به هم میزنه. گفتم ما هنوز عقد نکردیم و من خونه تو نمیام. همین هم شد و حلقه نامزدی رو پس داد. خانوادم ناراحت شدن ولی من به محض اینکه ترکم کرد احساس کردم بار بزرگی از دوشم برداشته شده. دو سال بعد متوجه شدیم نامزدم معتاد بوده و هر چند وقت یه بار هم یه دختر رو اغفال می کرده و عفتش رو از بین میبرده تا اینکه نفر آخری شکایت کرد و اون پسر رسوا شد.
بعد این اتفاقات من کنجکاو شدم ببینم اون موجودات نورانی کی بودن که تو خواب بهم هشدار میدادن؟ پیش یه استاد یوگا رفتم. تردید داشتم ازش چیزی بپرسم یا نه. می ترسیدم منو مسخره کنه. البته همچین آدمی به نظر نمیومد. استادم خانمی جوان با چهره نورانی و معصومانه بود. یک روز در میون صبح ها کلاس یوگا داشتیم و من یک ساعت و نیم تمرین می کردم. حرکاتی انجام می دادیم که بهش آسانا میگفتن. شبیه ژیمناستیک بود و به عنوان ورزش بد نبود. ولی بعد از چند مدت دیگه برام ورزش نبود و با انجامش احساس آرامش می کردم و شخصیتم قوی تر شد. صبورتر و شادتر شده بودم و زندگی برام معنای جدیدی پیدا کرده بود. بیشترین تمریناتی که روی روحیه ام اثر داشت آساناهای ستون فقرات بود. من اولش پشت سفتی داشتم ولی کم کم نرم شدم به طوری که الان راحت می تونم پامو از پشت به سرم برسونم.

وقتی استادمون به من اعتماد کرد چیزهای زیادی به طور خصوصی یاد داد که یکیش هاله بینی بود. من هنوز جرات پرسیدن در مورد موجودات نورانی که به خوابم میومدن رو نداشتم. فقط شنونده بودم و انجام دهنده. استادم سکوت و صبرم رو دوست داشت.

شش ماه هاله بینی مستمر رو تمرین کردم تا بتونم کم کم چیزهایی ببینم. با دیدن هاله نازک سفید دور افراد شروع شد تا دیدن هاله های بزرگتر رنگی. اولین هاله رنگی که دیدم فراموش نشدنی بود. احساس کردم دارم موفق میشم. دیدن هاله ها دست خودم بود و فقط موقع تمرین می تونستم هاله ببینم ولی گاهی هم خیلی اتفاقی و بدون اینکه بخوام هم هاله بقیه رو می دیدم. از هاله بچه تا بزرگسالان رو بررسی می کردم تفاوت هاشون برام جالب بود. هاله بچه ها بیشتر به هم شبیه بودن ولی بزرگترها نه.

یه روز مادرم خبر داد که عمه من سرطانش پیشرفت کرده و احتمال داره فوت کنه. من خودم رو زود رسوندم به خونه عمه ام. دیدم توی جاش افتاده و بیمارستان جوابش کرده. بدون اینکه بخوام هاله اون رو دیدم. هاله ای سفید رنگ و ابرآلود. چاکراهای پایینش از هم متلاشی شده بود و انرژی زیادی تو بدنش گردش می کرد. قبلا می دونستم که افراد در حال فوت این متلاشی شدن و آزاد شدن انرژی رو تجربه می کنن. به خاطر همینه که تمام انرژی عواطف و خاطرات تخلیه میشن و آدم موقع مردن تمام خاطرات فراموش شده خودش رو میبینه و یک دور تمام زندگیش براش مرور میشه چون انرژی همه اونها داره به سطح میاد و آزاد میشه. قیافه عمه ام خیلی پرنور و زیبا شده بود. انگار با رهایی انرژی های قدیمی که توی هاله اش باقی مونده بود داشت یه روند شفای طبیعی رو تجربه می کرد و به خود واقعیش نزدیک میشد. من از بودنش کنارش آرامش داشتم. البته اون فرداش فوت کرد و من خیلی ناراحت شدم و دیگه هاله بینی رو فراموش کردم.

چند مدت بعد برگشتم پیش استادم. حالا دیگه باهاش راحت بودم و به خاطر تجربه های اخیرم منو شاگرد ارشد خودش می دونست و دیگه نمی ترسیدم با سوالاتم منو احمق خطاب کنه. موضوع موجودات نورانی و جدایی نامزدم رو پرسیدم. گفت تو معلومه هنوزم به خاطر اون موضوع زخم خوردی. اول باید به فکر شفای روحیت باشی. اون پسر هم به کمکت نیاز داره. میتونی کمکش کنی بدون اینکه حتی یه بارم ببینیش. بهم مدیتیشن دوقلب رو یاد داد. منتظر بودم در مورد موجودات نورانی نظرش رو بگه. گفت هر انسانی چند راهنمای معنوی داره که همیشه مراقبش هستن. تو هم از نعمت ارتباط با اونها درست وقتی که بیشترین نیاز رو داشتی برخوردار شدی. ازش پرسیدم می تونم با راهنماهام بیشتر ارتباط برقرار کنم؟ گفت البته که می تونی ولی باید قدرت هاله بینیت خیلی بیشتر شه. گفتم نه منظورم تو خوابه. جواب داد میشه. کافیه بخوای…

و واقعا هم شد. من درست خوابهام یادم نمیومد ولی از وقتی سعی کردم به طور حرفه ای روی این موضوع کار کنم حافظم خیلی قوی شد و بدون هیچ کاری خوابهام یادم میومد. تا الان پیام های غیرمستقیم و راهنمایی بخش زیادی از راهنماهام دریافت کردم ولی فعلا نتونستم باهاشون مستقیم رو در رو شم و آخرین باری که واضح تو خواب دیدمشون همون چند سال پیش بود که به من در مورد نامزدم هشدار دادن.

از استادم پرسیدم چرا دیگه راهنماهامو نمیبینم. گفت چرا تجاربت رو مقایسه میکنی؟ نذار ایگوی تو به خاطر استعداد و تلاشت قوی بشه. هدف راهنماها کمک به تو هست نه اینکه از دیدنشون احساس غرور کنی و فکر کنی چون پیش افراد مهمی دعوت شدی پس خاصی. این حرفای استادم منو شرمنده کرد. با اینکه سن زیادی نداشت ولی خیلی پخته و خردمند بود. حرفاش هم راست بود. از اون به بعد سعی کردم فقط پذیرا باشم و برای نوع ملاقات راهنماهام تعیین تکلیف نکنم. مهم این بود که اونها منو دوست دارن و هر جا لازم باشه به هر روشی که باشه بهم کمک می کنن. استادم گفت رمز موفقیت تو تا حالا سکوت و صبر و پشتکار بوده. خانمای دیگه دو روز میان یوگا و خسته میشن میرن چون توقعات فیزیکی و روحی زیادی دارن. پس بذار این کیفیت روحیت باقی بمونه و آلوده به طمع قدرت ماورایی نشه.

 

 

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)

3 دیدگاه ها

  1. maryam_b گفت:

    سلام خانم نرگس عزیز.
    تجربه شما خیلی زیبا و جذاب بود.
    واقعا راهنمایان معنوی به موقع به کمک شما اومدن و از ازدواجی نا موفق شما را دور کردن. خداوند خیلی شما را دوست داره.
    شما قدرت‌ ماورایی بالایی دارین .
    موفق باشید.

  2. سارا گفت:

    عالی بود.. کاش می شد اسم موسسه ای که رفتین و استادتون رو بگین البته اگر خودتون تمایل داشته باشین و ادمین محترم اجازه بدن.. من خیلی وقته دنبال یه همچین کلاسی می گردم 🙁

  3. علی گفت:

    مرتیکه خراب بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوار ابزار