قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
هیپنوتیزم
هیپنوتیزم مکالمه ای یا Conversational Hypnosis برای دسترسی به ضمیرناخودآگاه
آبان ۱۹, ۱۳۹۸
تجربه ماورا
تجربه ماورا – پرواز روح و سفر به دوران فراعنه مصر (نوشته مریم بوشهری)
آبان ۲۲, ۱۳۹۸

تجربه ماورا – دعا برای رفع پرتاب سنگ به خانه (نوشته الهه)

تجربه ماورا – دعا برای رفع پرتاب سنگ به خانه (نوشته الهه)

سلام به دوستان. تجربه من شامل کارهای دو دعانویس تقلبی و واقعی هست و امیدوارم به شما کمک کنه که اگه قبلا با دعانویسهای قلابی سر و کار داشتید ایمانتون رو از دست ندید.

پدر من متاسفانه همون دعانویس قلابیه بود. درآمدی که با این کار داشت خیلی بیشتر از درآمد مغازه و کارهای دیگش بود. دلیلش هم اعتماد مردم بود. همیشه در حال سفر بود و وقتی خونه میومد کلی پول با خودش میاورد. وقتی بچه بودم فکر می کردم پدرم واقعا قدرت داره ولی وقتی بزرگ شدم از خودش شنیدم که اصلا به دعانویسی اعتقادی نداره و از خودش ورد می نویسه و میده دست مردم. از این کارش ناراحت شدم و بهش گفتم دست از این شغل برداره ولی گفت پس خرج شماها رو چه جوری بدم؟
به خاطر کارهای پدرم اعتقادی به دعانویسی نداشتم و بقیه دعانویسها رو هم کلاهبردار می دونستم.
تا اینکه پدرم دعوت شد بره روستایی که معروف بود شبها جنها به خونه های اونجا سنگ میزنن. کنجکاو بودم منم برم ولی پدرم گفت جن کجا بوده حتما اراذل اوباشن. به هر حال میرم دعا میدم و پولمو می گیرم. به چند تا از دوستامم می سپرم شبها کشیک بکشن نذارن اون اراذل کارمو خراب کنن.
بعد از اصرارهای من پدرم منو با خودش برد. بیشتر مردم اون روستا از اتفاقات شبانه اونجا می ترسیدن. وقتی دیدم به پای پدرم افتادن و خواهش می کنن کمکشون کنه دلم براشون سوخت. پدرم الکی یه تشت برداشت و تو هوا دستاش رو تکون داد و وانمود کرد جنها رو بسته و دیگه اذیت نمی کنن. مردم اونجا گفتن تا سه شب صبر می کنیم اگه واقعا اون اتفاقات قطع شدن پولت رو میدیم. پدرمم از این فرصت استفاده کرد و دوستاشو فرستاد برن کشیک بکشن ببینن کی سنگ می زنه. فردا صبحش دیدیم دوستاش رنگ پریده اومدن و گفتن به خدا کسی رو ندیدیم سنگ بزنه و سنگ ها خود به خود پرت می شدن. پدرم گفت دیوانه شدید؟ باور نکردنیه. به خاطر شماها الان یعنی پول منو نمیدن؟

من رفتم بیرون ببینم مردم روستا چی میگن. باز هم دیشب سنگ پرانی بوده. یکی از ساکنین اونجا رفت یه دعانویس دیگه آورد. اونم یه تشت گذاشت جلوی خونه ها و کارهای شبیه پدرم رو انجام داد. پدرم تا دیدش زیر لب گفت ای حقه باز. این روشها تکراری شده.

به دعانویسه نمیخورد کلاهبردار باشه. معصومیت خاصی توی چهرش بود. پول زیادی هم نگرفته بود و تواضع عجیبی بود. وقتی کارش تموم شد همه مون حس کردیم که جو روستا سبک شده. از اون شب هم دیگه کسی سنگ پرانی جنها به خونه ها رو ندید.

پدرم شاید به خاطر رقابت و حسادت گفت حتما این خراب کاری ها کار خود همین دعانویسه بوده ولی من که یه عمر با همه جور دعانویس از جمله پدرم سر و کار داشتم قشنگ فهمیدم کار اون دعانویس روستایی درست بوده. میخواستم برم ببینمش ولی پدرم نذاشت و گفت تو دختری یه وقت بلایی سرت میاره. خیلی زود هم اثاث ها رو بست و برگشتیم شهرمون. به خاطر اینکه حس می کنم درآمد پدرم مشروع نیست خودم جداگانه کار می کنم و هر روز پولی هم کنار میذارم تا کفاره گناهان پدرم باشه.

 

 

علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

2 دیدگاه ها

  1. نیما گفت:

    احسنت به شما خدا خیرتون بده B.U.L

  2. maryam_b گفت:

    سلام الهه جان.
    واقعا شخصیت شما قابل تحسین هست که براتون مهمه که درآمد حلال داشته باشی و حتی برای کفاره گناه پدرتون هم مبلغی کنار میزارین.احسنت به شما.
    دوباره از تجربیاتت در این زمینه بنویس.
    موفق باشی عزیزم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوار ابزار