قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

تجربه ماورا – برون فکنی غیرارادی با کمک از ما بهترون (نوشته پارمیس)

تجربه ماورا
تجربه ماورا – درگیری با جن ها (نوشته علی)
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۹۸
شکل کریستال
آیا شکل کریستال مهم است؟
اردیبهشت ۱۳, ۱۳۹۸

تجربه ماورا – برون فکنی غیرارادی با کمک از ما بهترون (نوشته پارمیس)

تجربه ماورا

تجربه ماورا – برون فکنی غیرارادی با کمک از ما بهترون (نوشته پارمیس)

من با مباحث برون فکنی آشنایی چندانی ندارم و در این زمینه تمرینی نداشتم .. اما بواسطه خوابی ک چندوقت پیش دیدم یه تجربه عجیب از برون فکنی بدست آوردم
خوابم در حوالی ساعت چهار صبح اتفاق افتاد…
با شنیدن صداهایی عحیب و ناخوشایند شروع شد… صداهایی ک عمدا از روی آزار و اذیت تولید میشد و تحملش برای گوش و اعصابِ منِ آدمیزاد سخت بود… در طی خواب من با موجوداتی ک تولید کننده این صداها بودن یه درگیری داشتم ک از جزئیات غیر مفید خواب میگذرم و بعد از اون و وقتی فهمیدم جن هستند باهاشون ارتباط برقرار کردم…
اصل خواب از جایی شروع میشه ک من تو پذیرایی و روی مبل نشسته بودم… یعنی دقیقا زیر قاب عکس بابابزرگم… (ازونجایی ک پدربزرگم در زندگانی مرد باخدایی بود و چهره ای نورانی داشت.. توی خواب ازش حس حمایت و قدرت میگرفتم … و در پناه عکسش از همه جا بیشتر احساس امنیت میکردم…)
خلاصه ک با جنها رو مبل پذیرایی نشسته بودیم و گل میگفتیم و گل میشنیدیم … بعد از گفتگویی ک باهاشون داشتم …. نمیدونم چرا ولی دلم خواست… حالا ک با این جنا ارتباط دارم با کمکشون… از فرصت استفاده کنم و تجربه برون فکنی انجام بدم…
چیزی ک تو همون خواب هم میدونستم خطرناکه و نباید با کمک از ما بهترون انجامش بدم… چون کلن طلب کردن چیزی از اونها عاقبتی نداره!
ولی در نهایت ازشون خواستم و اون دوتا هم قبول کردن کمکم کنن… دوست داشتم از فرصت استفاده کنم و یه تجربه ماورایی کسب کنم…
سه تایی رفتیم سمت نورگیر.. پشت دیوار اتاقی ایستادیم ک قصد داشتم واردش بشم…
اون دوتا جن مادر و دختر دوطرفم ایستادن و هرکدوم دستامو کمکم گرفتن…
من بین دوتاشون ایستاده بودم… دستامو گرفتن و رفتیم بالا… یه پرواز رو به بالا بود… از مکانی ک توش ایستاده بودم به سمت دیوار اتاق پشتی… مثل یه شبح از دیوار گذشتم و واقعا وحشت کردم… از دیوار آجری رد شدم و دیوار سفید اتاق رو پشت سر گذاشتم…
اینجا بود ک مطمئن شدم دارم خواب میبینم و این روحمه ک داره این چیزا رو تجربه میکنه.. چون اگه جسم مادیم بود امکان عبور از دیوار نداشت
وحشت زده دست و پا میزدم … حالا ک وارد اتاق شده بودم و قرار بود برگردم تو جسم خودم… پشیمون شده بودم و دست و پا میزدم ک برگردم به جای اول… میخاستم برگردم از جایی ک شروع کرده بودیم.. زیر قاب عکس بابابزرگ… اتاق پذیرایی!
اما دیگه امکانش نبود.. اثری از اون دوتا هم نبود و خودم تنها مونده بودم … هرجوری بود باید برمیگشتم ب جسمم…
وحشتناک ترین بخش خواب همینجا بود
وارد شدن به جسمم خیلی سخت بود… حس میکردم جسمم همونوجور ک خوابم… کلی از زمین فاصله داره و روی هواست… و با اضطراب ب این فکر میکردم … اگه این لحظه کسی بیاد و این صحنه رو ببینه وحشت میکنه!
یادمه قلبم از ترس خیلی میزد و پاهام هنوز روی هوا بود… و چون نابلد و ناوارد بودم راه برگشت رو بلد نبودم و نا امیدانه برای برگشتن ب جسمم دست از تلاش کشیده بودم… دیگه کاری نکردم… جز همون دست و پا زدنای از سر ترس… آخرین چیزی ک یادمه… نگاهم به پایین جسمم بود و پاهام ک هنوز روی هوا بودن…!!!
وقتی بیدار شدم ساعت پنج صبح بود… با حس و حالی ریلکس مشابه روحیه ای ک ابتدای خواب داشتم… زیاد از خوابم نترسیدم و شجاعت ب خرج دادم!… فقط یه قرآن انداختم گردنم و یکی هم گرفتم تو دستم و با توسل به حضرت زهرا(س) سعی کردم دوباره بخوابم…
اما ازونجایی ک ترس زیادی رو توی خواب و در تجربه برون فکنی تحمل کرده بودم.. وقتی ساعتی بعد برای نماز بیدار شدم ، ترس اثر خودشو رو جسمم گذاشته بود… قلبم اذیت بود و اندکی ضعف داشتم!

 

 

علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
اطلاع از
رفتن به نوارابزار