قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
توانایی های ماورایی
چند دلیل فعال شدن خود به خودی توانایی های ماورایی
اسفند ۱۲, ۱۳۹۷
راه های نجات برای افراد همدل معنوی
راه های نجات برای افراد همدل معنوی
اسفند ۱۲, ۱۳۹۷

تجربه ماورایی – سه روز در کوهستان (نوشته سیروس)

تجربه ماورایی – سه روز در کوهستان (نوشته سیروس)

با سلام. بنده سیروس هستم از ارومیه. ده دوازده سالی هست که یوگا کار می کنم و البته با وجود پیشنهاداتی که برای مربی گری بهم شده ولی هنوز احساس می کنم به حد مربی گری نرسیدم. البته منظورم حرکات موزون و انعطافی که در کشور به عنوان یوگا تدریس میشه نیست و اگر بخوام صادقانه بگم یک جورایی آبروبری یوگا هست. یوگا یعنی روشی برای سامادهی نه انجام کارهایی که بیشتر شبیه ژیمناستیکه.

به هر حال…

من سه روز مرخصی از اداره گرفتم و بدون اینکه به کسی بگم کجا میرم به یک منطقه کوهستانی در شهرمون ارومیه رفتم. البته اونجا با جایی که قبلا می رفتم خیلی فرق کرده و هر جا تو ایران طبیعت باشه بساط قلیون و چای فروشی و ازدهام جمعیت هم تو جاده های بکر دیده میشه. امان از این تورهای گردشگری…

چادر خودمو در دل کوهپایه زدم و مشغول مراقبه و انجام تنفس پرانیک شدم. چند ساعت گذشت و من مراقبه ام رو ادامه دادم تا اینکه یک مامور گشت به چادر من اومد و گفت همراهت کیه؟ گفتم به خدا تنهام بیا بگرد. معذرت خواهی کرد و رفت. البته حق داشت چون واقعا فساد اخلاقی جاده ای زیاد شده. شب که شد دیدم مامور همون طرفا می گرده. ازش دعوت کردم بیاد تو چادر و چای بخوره. خیلی خسته بود ولی با دعوت من خوشحال شد. از کارش پرسیدم. گفت راضیه و خوشحاله که تو این شرایط سخت و هوای سرد می تونه انجام وظیفه کنه. ازش پرسیدم شبها تو این کوه ها چیز عجیبی هم میبینی؟ گفت چند بار سایه دیده که پشت سرش راه می رفتند. یه گورستان هم اطراف اون محله هست که مرده های تازه دفن شده صداهای عجیبی میدن. بهش گفتم نترس. کسایی که تازه مردن هنوز حنجره شون انعطاف داره و به خاطر عبور هوا صدای عجیب میدن ولی دیگه فکر نکنم از زیر خاک شنیده بشند. بیشتر ترسید و احساس کردم حرف بدی زدم.

موضوع رو عوض کردم و از خانوادش پرسیدم. عکس دخترش رو بهم نشون داد. چون من هاله بینی از روی عکس رو هم بلد هستم رنگ هاله دخترش رو گفتم. علاوه بر هاله، چیزهای دیگه ای رو هم متوجه شدم که با گفتنش واقعا تعجب کرد. کنجکاو شد ببینه من اینجا چی کار می کنم. گفتم سه روز اومدم هواخوری…گفت بهت نمیاد. بعد از یک ساعت حرف زدن چادرم رو ترک کرد و رفت.

روز دوم آرام تر بود و اون هم به خاطر نم بارون بود که مردم رو از اونجا دور کرده بود. تجارب زیادی داشتم که واقعا خوشایند بودند. روز سوم موقع ظهر حالم خیلی بد شد. از چادر زدم بیرون و رفتم پایین کوه. دیدم یه پیرمرد سکته کرده و افتاده ولی کسی دور و برش نیست و فقط دو سه نفر دورشن. باز هم متاسفم از این مرام توریست ها. رفتم پیرمرد رو گرفتم ولی مرده بود. پوستش کاملا سفید بود و هاله اش هم سفید بود. چون کسی رو نداشت باهاش همراه آمبولانس رفتم. آرامش زیادی داشتم. دستشو گرفتم. به نظرم گرم بود. اون رو رسوندن بیمارستان برای انتقال به سردخونه. کسی نیومده بود دنبالش و احتمالا کاملا تنها بود. دلم سوخت ولی از طرفی هم از این جهان بی مروت خلاص شده بود.

شب خوابش رو دیدم که ازم تشکر می کرد. گفت برام صدقه بده. من تنهای تنها نیستم ولی بچه هام فراموشم کردن. روزهای آخر عمرم رو اومده بودم فضای باز. قرص های قلبم رو عمدا نخورده بودم تا زودتر بمیرم. گفتم می تونی آدرس بچه هاتو بدی؟

دیدم همون لحظه بیدار شدم. برای اینکه روحش احساس تنهایی و دلشکستگی نکنه یه صندوق صدقات جداگونه براش تو محل کارم گذاشتم و هر وقت پولی جمع می شد برای بی خانمان ها غذا می خریدم. بعد از چند ماه برکت به زندگیم اومد. درسته روز سوم مراقبم تو کوهستان به هم خورد ولی ارزش اون کار در برابر کمک به اون پیرمرد واقعا هیچ بود. هنوزم که هنوزه شادی کمک به اون پیرمرد رو حس می کنم و تغییرات زیادی تو روحم احساس می کنم.

گاهی فکر می کنیم فقط یه جا بشینیم و مراقبه کنیم خیلی کار شاخی کردیم که البته اونم لازمه ولی کمک به مردم چیز دیگه ایه.

نویسنده: سیروس

 

علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
اطلاع از
رفتن به نوارابزار