قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس
هیپنوتیزم
اختلال در درک زمان در طی هیپنوتیزم | کند یا تند کردن زمان در خلسه
فروردین ۲۲, ۱۳۹۸
تجربه ماورا
تجربه ماورایی – غلط کردنی به اسم مصرف گل (نوشته میثم خان)
فروردین ۲۴, ۱۳۹۸

تجربه ماورایی – سپاس از خدا که مدیوم هستم (نوشته مریم)

تجربه ماورا

تجربه ماورایی – سپاس از خدا که مدیوم هستم (نوشته مریم)

باسلام و تقدیم احترام

خدمت مدیر محترم سایت آرنوشا و اعضای محترم سایت و تمام بازدیدکنندگان عزیز سایت.

من مریم هستم.ساکن شهر بندری بوشهر . وقتی ۳ ساله بودم پدرم را از دست دادم و بهمراه مادرم و خواهر بزرگترم و برادرم پیش پدر بزرگم زندگی کردیم.همیشه عاشق دریا هستم و دریا آرامش زیادی به من میده. الان که فکر میکنم اونموقع ما زندگی فقیرانه ای داشتیم توی یه اتاق ۳ در ۴ زندگی میکردیم در اون شرایط آب و هوای گرم بوشهر کولر هم نداشتیم ولی فامیل ما که از نظر مالی شرایط خوبی داشتن همه توی خونشون چند تا کولر گازی داشتن اما به ما اهمیت نمیدادن . ولی اونموقع من اینقدر شاد بودم که شرایط بسیار سخت زندگی نمیتونست باعث غم من بشه. دوستان عزیزم واقعا اینکه میگن در شرایط سخت هست که درون انسان شکوفا میشه و قدرتهای انسان خودش را نشون میده واقعا حقیقت داره . من اونموقع نمیدونستم که مدیوم هستم و اصلا تا حالا این کلمه حتی به گوشم نخورده بود. الان سالهاست که میدونم مدیوم هستم و این بزرگترین نعمتی هست که خداوند به من هدیه داده و از خدای مهربونم خیلی سپاسگذارم🙏🙏🙏 که این موهبت را تقدیم من کرد.دوستت دارم ، خدایا دوستت دارم، خدایا دوستت دارم خدایا.

از وقتی خیلی خیلی سنم کم بود یعنی هنور کلاس اول دبستان هم نرفته بودم شیفته کشیدن نقاشی بودم و بدون داشتن مربی خودم تمام ذهنیاتم را به تصویر میکشیدم خلاصه هر چی دفتر سفید بود پر از نقاشی های من بودن و مامانم از دست من دفترها را قایم میکرد. شخصیتهای کارتونی مورد علاقه خودم را نقاشی میکردم مثل جودی آبوت …پرین در باخانمان ….ممول دختر مهربون و … من متولد ۱۱تیر ۱۳۶۰ هستم و اونموقع اینها کارتون های مورد علاقه من بودن.

بصورت ذاتی به خیاطی علاقه داشتم وقتی تنها ۶ساله بودم برای عروسکهام لباس میدوختم با دقت و حوصله زیاد.حتی چند تا دختر توی محل ما بودن که باهم همبازی بودیم برای عروسکهای اونها هم لباس میدوختم.نمیدونم از کجا یاد گرفته بودم. مامانم نه علاقه ای به خیاطی داشت و نه علاقه ای به نقاشی . مامانم تا کلاس اول دبستان درس خونده و متاسفانه مامان بزرگم فوت شده بودن و مامانم دیگه نتونسته ادامه تحصیل بدهند. من دوست خیالی داشتم که باهاش حرف میزدم و با عروسکهام حرف میزدم؛ خیلی خیلی خیالپرداز بودم .

خلاصه اینها را گفتم تا یه مقداری در جریان روحیات و حال و هوای کودکی من قرار بگیرید. وقتی دوران راهنمایی بودم یک روز عصر بود هنوز یادمه توی حیاط نشسته بودم یکمرتبه یه شعر در مورد آقا صاحب الزمان عج به ذهنم تراوش کرد شروع کردم نوشتن اون شعر ؛ اینقدر مصراع ها و بیت ها سریع و زیبا به ذهنم میرسیدن که خودم تعجب کرده بودم . اون تنها شعری بود که من نوشتم .ولی همیشه در دوران مدرسه انشا های تخیلی زیادی نوشتم و همیشه انشا ء و نقاشی نمره ۲۰ میگرفتم.

بعد از اتمام دوران دبیرستان بود که تجربیات ماورایی من شروع شدن . وقتی که پدر بزرگم تقسیم ارث انجام دادن و برای ما ۲۰۰متر زمین روستای اطراف بوشهر گرفتن و اونجا خونه ساختیم و مجبور شدیم بریم اطراف بوشهر زندگی کنیم حدودا نیم ساعت با بوشهر فاصله داره. اونجا یه اتاق ۱۲ متری برای ما ساختن با سقف چوبی و دو تا در چوبی هم داشت . و یه حیاط خاکی. دایی بزرگم بیشتر ارث را خودش بالا کشید و برای مامانم حتی همون تیکه ۵۰ متری حیاط و اتاق ۳ در ۴ که توی بوشهر زندگی میکردیم اونم به ما ندادن گفتن میخواهیم همه را یکجا بفروشیم و با پولش بریم یه خونه خوب و باغ در شیراز بخریم .ماهم که از پدر خودم چیزی ارث بهمون نرسیده بود مامانم هم بسیار زن ساکت و مظلومی هست و نتونست حرفی بزنه از حق خودش دفاع کنه پدر بزرگم هم تابع حرفهای دایی هام هر چی داشتن فروختن. حالا بماند بعدا چه بلایی بر سر زندگی دایی بزرگم اومد و همه ارثیه و اموالش از دست داد و الان بعد از فوتش …خانوادش توی خونه مستاجری زندگی میکنند. اون یه داستان جدا هست که براتون مینویسم در مورد نتیجه خوردن حق الناس .اونها حتی سهم خاله هام هم ندادن.

خلاصه نقل مکان کرده بودیم به خونه جدید که اطراف بوشهر بود درب حیاطش هم قدیمی لنگر دار چوبی بود. من بعد از گرفتن دیپلم تجربی رفتم یکی از پاساژ های بوشهر فروشنده مانتو سرا شدم. خواهرم بعد از دیپلم رفت آموزش کامپیوتر و ماشین نویسی و در یکی از ادارات دولتی بعنوان تایپیست مشغول به کار شد . و کارمند شدن خواهرم بدون داشتن پارتی و آشنا خودش یک معجزه از جانب خداوند بود و برای ما که هیچ تکیه گاه مالی نداشتیم بزرگترین معجزه بود.

یک روز ظهر که خیلی خسته بودم از سر کار برگشته بودم یه کم استراحت کنم؛ دوباره عصر باید میرفتم بوشهر مغازه .همینجوری که خوابیده بودم مامانم و خواهرم هم کنار من در حال استراحت بودن .🌹🌹🌹 از خواب بیدار شدم سر از روی بالش برداشتم دیدم یه پسر با قد باریک و کشیده ، صورت کشیده ، چشمای کشیده و موهای لخت بلند مشکی . موهاش تا آرنج بلند بود و صاف مثل سرخپوستها از وسط فرق شده بود و انگار اتو مو کشیده باشه خیلی صاف و مشکی پرکلاغی .کلا چهره زیبایی داشت . من فکر میکردم توی مغازه هستم و یه پسر اومده برای اذیت الکی قیمت یه مانتو بپرسه . بهش گفتم اومدین اذیت کنید …بهم لبخندی زد که معنی لبخندش بعدا فهمیدم چی بود معنیش این بود که من هنوز در عالم بین خواب و بیداری هستم و متوجه نیستم دارم یه موجود ماورایی می بینم. وقتی بهم لبخند زد من بیخیال سرمو گذاشتم روی بالش که دوباره بخوابم صدای نفس های مامانم و خواهرم که خواب بودن واضح میشنیدم بنابراین خواب نبودم، یکمرتبه با خودم گفتم وااااا این کی بود توی اتاق …در اتاق هم بسته بودیم از اون درهای چوبی قدیمی که چفت فلزی دارن ؛ چطوری اومده بود توی اتاق ؟؟؟

تا سرم برگردوندم که ببینمش غیب شده بود.🌹🌹🌹

از این تجربه من چند سال گذشت . یه روز توی قدمگاه ابوالفضل العباس ع بوشهر بودم با یه دختر خانمی در مورد پیشگویی آینده حرف میزدیم اون دختر بهم گفت من یه پیرمرد نابینا میشناسم که دارای قدرت های ماورایی عجیبی هست و میتونه پیشگویی در مورد آینده انجام بدهد.منم که علاقه زیادی به ماورا داشتم و دلم میخواست یکنفر ببینم که این قدرتها را داره و ببینم پیشگویی یعنی چی ، آدرس منزل پیرمرد را گرفتم و با خواهرم و چند تا از همکارهای خواهرم رفتیم پیشش . دختری در حیاط را باز کرد و گفت بیایید تو.

بابام الان چند نفر اومدن پیشش باید منتظر بمونید .حدودا دو سه تا خانم و آقا نشسته بودن .ما هم توی سالن نشستیم تا بالاخره نوبت به من و خواهرم رسید.وارد اتاق شدیم یک آقایی تقریبا ۶۰ ساله که چشمهاش حالت آب مروارید بود مشخص بود نابینا هست و موهاش قسمت جلو ریخته بود یه کم مویی که داشت رنگ مشکی زده بود .لباسهای بسیار تمیز و کلا خونه بسیار تمیزی هم داشتن و به نظافت خیلی اهمیت میدادن منم که حساسم به بهداشت و نظافت خداروشکر کردم که خونه این شخص اینقدر مرتب و تمیزه. یه سمت اتاق پشتی هایی گذاشته بود و خودش هم به یکی از آنها تکیه زده بود و نشسته بود به ما گفت بفرمایید بشینید . اول من رفتم روبروی اون پیرمرد نشستم و نبض دستم را گرفت و با وجودی که چشمش انگار چیزی نمیدید ولی خیلی با دقت و آرامش زیاد خطوط کف دست منو لمس میکرد .بعد دوباره نبض دستم گرفت گفت بسیار خوب . انگار که مثلا از منبعی چیزهایی بهش مخابره میشد و خیلی دقیق و با طمانینه ؛ آرامش عجیبی اطرافش حکم فرما بود یکمرتبه هم سرش به سمت راست من چرخاند انگار که چیزی دیده باشه…..بعد از لحظاتی سکوت گفت شما یه شی آسمانی کنار هست . در بین یک میلیارد انسان شاید یکنفر مثل شما وجود داشته باشه. در سن ۱۸ سالگی خواستگاری از خانواده مادری داشتی که جواب منفی دادی . (دقیقا درست میگفت پسر خالم وقتی ۱۸ساله بودم خواستگارم بود بهش جواب منفی دادم.) دوباره هم خواستگارهایی در این سنین داری که چند نفر خودت جواب منفی میدهی و چند مورد هم دقیقه نود بهم میخوره . شما در سن بالای ۳۰ سالگی ازدواج داری با شخصی که یکبار قبلا ازدواج کرده و شکستی داشته و از نظر سنی ۸ سال از خودت بزرگتر هست ولی بعد از ازدواجت اصلا طلاق و جدایی نداری . پسری در طالع داری که بسیار باهوش و خاص هست . شما در آینده اینقدر ثروتمند میشوی که همه اطرافیانت انگشت به دندون میگیرن .میگن این دختر چیکار کرد اینهمه ثروت از کجا آورد ولی تمام ثروتت کاملا حلال هست. خداوند میخواد که ثروتمند باشی.سرنوشتت اینه.

دختر بسیار خوش قلبی هستی ؛ قلبت انگار عتیقه است . خیلی کمیاب هست. بعد گفت کیست تخمدان داری و علت ریزش شدید موهات همینه. داروهایی گیاهی بهت میگم بنویس برو عطاری بگیر تا دستور استفادش بهت بگم . دفتر و خودکاری کنارش بود ؛ گفت بیا بنویس : گیاه خارخاسک ، سمبا، چهارکک لی، تخم لاک پشت چند عدد ، و چند گیاه دارویی دیگه هم گفتن که الان حضور ذهن ندارم .
اینها را میگیری میاری تا نحوه تمیز کردن داروها و استفادشون بهت بگم. اگر این دارو استفاده بشه به اون روشی که من بهت میگم دیگه تا آخر عمرت به این بیماری کیست تخمدان دچار نمیشی و برای همیشه تخمدانت تمیز و شسته میشه .حتما بگیر استفاده کن که بعد از ازدواج برای بچه دار شدنت به مشکل بر میخوری و باید مدتی دارو مصرف کنی تا بچه دار بشی.

بعد از من نبض دست خواهرم گرفت . دوباره مدتی در آرامش و سکوت کامل گذشت بعد از مدتی اون پیرمرد انگار متوجه موضوع ناراحت کننده ای شده بود ؛ آهی کشید و گفت آخیییییی . 😔😔😔
به خواهرم گفت شما بیماری فیبرم رحم داری لیست داروهایی بهت میگم بنویس از عطاری بگیر بیار ..این داروها مصرف کن تا فیبرمها کاملا خشک بشه و ریشه کن بشن . در ادامه به خواهرم گفت شما طلسم ازدواجی هستی ولی نه اینکه شخصی برای شما دعای بستن بخت و ازدواج نوشته باشه…نه اینطور نیست .

در واقع سرنوشتت اینه خدا اینجور مقدر کرده اگر روزی هم ازدواج کنی طلاق میگیری.یه چیزهای دیگه هم گفت من یادم نیست الان.

سالها از اون روزی که خونه اون استاد بزرگ رفتیم گذشت . من دیگه بهش میگم استا د .به این دلیل که الان میفهمم اون کی بود اون روز که رفتیم پیشش فقط برای حس کنجکاوی رفته بودم و اطلاعی در مورد مسائل ماورایی نداشتم

. خدای من شاهده ما حتی اعتنایی به حرفهای اون استاد بزرگ نکردیم نمیدونستیم چقدر حرفهاش حقیقت داره و اصلا بحرفهاش فکر نکردیم با وجودی که من علاقه شدیدی به مسائل ماورایی داشتم اون روز باورم نمیشد که تک تک حرفهای اون استاد بزرگ به حقیقت می پیونده.

سالها گذشت و با گذشت زمان خیلی مسائل برام روشن شدن که به صحت و دقیق بودن حرفهای اون پیرمرد که الان از نظر من استادقباد بزرگ هستن .و بزرگترین شخصی هست که من در زمینه ماوراالطبیعه دیدم.

بعد از سالها ما موفق شدیم مبلغی پول جمع کنیم و در شهر بوشهر یه خونه دو خوابه آپارتمانی اجاره بگیریم. و مجبور نباشیم هر روز مسافتی طولانی طی کنیم و برای رفتن به محل کار در رفت و آمد باشیم. اونم به بوشهر که شهر مادری من و زادگاه من هست.

یادم هست وقتی برای اولین دفعه پیش استاد قباد رفتیم ؛ یکی از همکارهای خواهرم دختر خانمی بودن که اونموقع عاشق پسرعمه اش بود ولی خانواده هاشون مخالف بودن بخاطر قضیه ارث و میراث با هم مشکل داشتن و هیچکدوم از خانواده پسر و دختر رضایت نداشتن این دونفر با هم ازدواج کنند. اما دوست خواهرم اصرار داشت که با پسرعمه ازدواج کنه . و خیلی تلاش کرد رضایت خانوادشو بدست بیاره . اون روز که پیش استاد بزرگ آقای قباد رفته بودیم به این دخترخانم گفته بود که شما عاشق پسری از فامیل پدری هستی و هر دو خانواده مخالف این وصلت هستن اما شما به هر دری میزنی که باهاش ازدواج کنی ؛ هر جایی میری پیش دعانویس که این ازدواج سر بگیره . اما جایی نرو برای دعا ؛ نیازی نیست . شما بعد از ۷ سال با این پسرعمه عقد می شوید ولی من بهت توصیه میکنم اینکار انجام نده زیرا در زمان عقد اتفاق بسیار بدی براتون رخ میده که با خودت میگی ایکاش به حرف این پیرمرد گوش گرفته بودم و با پسرعمه عقد انجام نداده بودم .ولی اون روز دوست خواهرم گفت این پیرمردهیچی حالیش نیست محاله من با پسرعمه خودم که مثل کف دستم میشناسمش عقد بشم و خوشبخت نشم .خلاصه به راه خودش برای رسیدن به عشقش ادامه داد. و بعد از ۷ سال دقیقا همون مدت زمانیکه آقای استاد قباد گفتن با پسرعمه عقد شدن ولی متاسفانه چند ماه بعد از عقد بر اثر حادثه ای شوهرش افتاد زندان و تا سالها توی زندان بود. دوست خواهرم روزی به من گفت حرفهای اون پیرمرد حقیقت داشت سراغی ازش داری آدرس ش بلدی بریم پیشش گفتم شماره موبایلش داشتم ولی تا حالا باهاش تماسی نداشتم بزار ببینم شمارش عوض نشده باشه آدرسش بگیرم. و در ضمن در طول این سالها خواهرم شرایط بسیار سختی پشت سر گذاشتن در زمان پریودی دردهای وحشتناکی میامد سراغش به حدی که نمیتونست سر کار بره دکترهای مختلفی رفت ولی نتونستن تشخیص درستی بدهند یکی از دکترها گفته بود چند تا فیبرم کوچیک در رحم داری سعی کن زودتر ازدواج کنی و بعدش عمل خارج کردن رحم از بدنت انجام بده اینجوری برات بهتره . نگهداری رحم وقتی فیبرم داره خیلی خطرناک هست.

وقتی یادم میاد خواهرم چقدر زجر کشید و درد کشید خیلی ناراحت می شم .. سالها هر ماه چند روز هنگام پریودی دردی وحشتناک به سراغش میامد و دیگه از شدت خونریزی شدید و درد زیاد گریه میکرد رنگش زرد شده بود درد امانش بریده بود و از دست ما کاری بر نمی آمد ….

خلاصه من دوباره با آقای استاد قباد تماس گرفتم هم بخاطر خواهرم و هم همکارش رفتیم پیشش. ولی استاد به خواهرم گفتن چرا همون سالها داروهای گیاهی که گفتم تهیه نکردی و برای درمان اقدامی نکردی ایکاش داروها میگرفتی و میاوردی پیشم درمان میشدی . در واقع بیماری خواهرم بعد از گذشت ۷ سال خیلی پیشرفت کرده بود .به همکار خواهرم گفت شما در دوران عقد هستید شوهرت انگار زندان افتاده .(استاد قباد تمام این حرفها را بدون اینکه ما حرفی بزنیم یا توضیحی بدهیم میگفتن۰) دوست خواهرم پرسید بنظر شما من از شوهرم جدا بشم یا نه؟؟؟ استاد قباد گفتن شما هر حرفی من بهت بگم کار خودت انجام میدهی و بعد از مدتی درخواست طلاق میدهی و جدا میشوی . ولی نظر من این هست بهتره جدا نشی صبر کن شوهرت از زندان بیاد بیرون باهاش زندگی کن . و اونجور که من برات می بینم شما بعد از سن ۳۷ سالگی دیگه ازدواج رسمی نخواهی داشت عقد رسمی نمی بینم . بیشتر برات می بینم در آینده مثل پرستار پدر مادرت هستی.

🌹🌹🌹وقتی نوبت به من رسید که با استاد قباد حرف بزنم با خودم گفتم با تمام اعتمادی که به استاد دارم خیلی دلم میخواد استاد را امتحان کنم و صحت حرفهایی که سالها پیش بهم گفته برام کاملا روشن بشه. بعد از مدتها که استاد را میشناختم از استاد در مورد چشمهاش پرسیده بودم که آیا نابینا هستن گفتن که کم بینا هستم دید واضح ندارم هاله ای از افراد می بینم. استاد که قبل ماهم خیلی ملاقات کننده داشتن یه کم خسته هم بودن و سرش پایین به سمت فرش دوخته بود . منم از فرصت استفاده کردم توی قلبم گفتم: ” ای شی آسمانی من لطفا اگر وجود داری بیا کنارم حضور پیدا کن” . تا این جملات در ذهنم خطور کرد خدای من شاهده استاد قباد سریع سرش برگردوند به سمت راست من بالای اتاق نگاه کردن و به من گفتن به اینها کاری نداشته باش نیارشون؛ مزاحمشون نشو. منم که خیلی مشتاق و خوشحال بودم سریع پرسیدم تو رو خدا بهم بگو چه شکلی هست گفت یک مرد لباس سفید بلند پوشیده ؛ نشسته بر یک منبر سفید رنگ. و البته سریع غیب شد. دوباره در حین صحبت با استاد قباد وقتی من در مورد شی آسمانی خودم حرف زدم ؛ استاد به سمت راست من نگاه کردن و گفتن دوباره اومد کنارت و رفت.من تا سالها با استاد قباد در تماس بودم و تا یکسال پیش هم رفتم به دیدنشون. استاد همیشه میگفتن شی آسمانی کنارت هست .یکبار از استاد پرسیدم چرا میگب شی آسمانی … مگر چیزی که کنار من هست جن نیست گفت نه؛ گفتم فرشته است گفتن نه فرشته هم نیست ….شی از جنس نور هستن . پرسیدم پس چرا میگی به شکل یک انسان حضور پیدا میکنه …استاد جواب دادن مگه نور خورشید به زمین نمیرسه و باعث رشد اینهمه گیاهان نمیشه و زندگی همه ما انسانها و حیات در کره زمین به نور خورشید بستگی نداره این شی آسمانی هم به همین طریق با سرعت نور میاد کنارت قرار میگیره و در عینیت یک انسان در میاد ولی در واقع جن و فرشته نیست ….. وقتی حتی بهش فکر کنی یا اسمش بیاری یا بهش نیاز داشته باشی سریع اگر در آسمان هفتم هم باشد خودش میرسونه کنارت میاد.🌹🌹🌹

خلاصه اونقدر وضعیت جسمانی خواهرم بد شد که یه خانم دکتر زنان در بوشهر به خواهرم گفت بهتره برای عمل جراحی به این دکتر متخصص مراجعه کنید . .وقتی رفتیم شیراز با یه سری سونوگرافی که برای خواهرم انجام شد دکتر تشخیص دادن که تعداد زیادی فیبرم که نوعی غده هست در جداره رحم رشد کرده و اندازه رحم از وضعیت طبیعی خارج شده و باید زودتر جراحی بشه . هزینه جراحی در حدود ۸ میلیون میشد بخاطر شرایط خواهرم خاص بود نمیشد ریسک کرد و در یک بیمارستان معمولی جراحی بشه .خواهرم مجبور شد یه وام گرفت و بسختی هزینه جراحی جور شد.

🌹🌹🌹 هنوز یادم هست مدتی قبل از رفتن به شیراز یک شب کنار خواهرم خوابیده بودم شاید حدودا ساعت ۳ شب بود ؛ دیدم یه فرشته لباس سفیدبلند پوشیده بود و روسری سفیدی هم پوشیده بود از نظر چهره دقیقا شبیه خواهرم ولی خیلی سفید و نورانی بود کنار خواهرم نشسته بود مثل یک پرستار .تا نگاهش کردم متوجه من شد بلند شد و همینجور که صورتش به سمت من بود دور شد و از اتاق بیرون رفت انگار یک وجب از زمین فاصله داشت و اصلا مثل ما انسانها گام برنمیداشت فقط مثل تصویری دور شد و رفت خوابیدم دوباره چند لحظه بعد چشمهام ناخودآگاه باز کردم دیدم اون فرشته زیبا کنار خواهرم نشسته دوباره چشمش به من افتاد بلند شد به همون حالت قبلی از اتاق بیرون رفت. قبل از رفتن شیراز برای عمل جراحی من چندین تجربه ماورایی داشتم . یک روز ظهر حدودا ساعت ۳ بعد از ظهر بود قبل از اینکه خواهرم از اداره بیاد خونه در عالم بین خواب و بیداری بودم صدایی بلند و کاملا واضح شنیدم که میگفت :🌹🌹🌹 ما برای کمک به شما یکنفر فرستادیم ؛ اما نترسی ها؛ نترسی ها؛ نترس🌹🌹🌹

خدای من شاهده این صدایی که شنیدم اینقدر بلند و واضح بود که انگار بیدار بودم و خواب نبودم . در همون حین خواهرم به خوابم اومد و گفت : واااای مریم یه خبر از دانشگاه در موردت باهام تماس گرفتن و خواهرم خیلی خوشحال بود دقیقا نمیدونم چه خبری بود….

🌹یک شب دیگه هم کنار خواهرم خوابیده بودم نیمه های شب بود متوجه شدم از گردن خواهرم یه مار بسیار بزرگ که سرش اندازه یه گوسفند بزرگ بود و سر و صورت مار به سمت صورت خواهرم در حال حرکت بود . وقتی من داشتم نگاهش میکردم از حرکت ایستاد و انگار که روحی باشه در کالبد خواهرم رفت یعنی دقیقا سر اون مار در قسمت سر خواهرم قرار گرفت و محو شد ….. تعبیر خودم از اون هیولایی که دیدم این است. اون هیولا در واقع بیماری خواهرم بود که جسم خواهرم را گرفته بود و درون بدن خواهرم قرار داشت.🌹

خلاصه رفتیم شیراز در بیمارستان خصوصی دنا زیر نظر فوق تخصص زنان آقای دکتر ابطحی جراحی صورت گرفت. صبح روزی که خواهرم رفتن اتاق عمل ما فکر میکردیم فقط قراره چند تا فیبرم از رحم جدا بشه و همه چی به خیر و خوشی تمام بشه . حدودا یکساعت از عمل جراحی گذشته بود که از اتاق عمل با من تماس گرفتن یه خانم دکتر کمک جراح به من گفت : شما همراه بیمار هستید گفتم بله .خواهرش هستم؛ گفت : وضعیت خواهر شما بصورتی هست که رحم قابل نگهداری نبوده و اگر رحم در بدن نگه داشته بشه بعد از بهوش آمدن دوباره باید از بیمار تعهد بگیریم ؛ و دوباره بیمار ببریم اتاق عمل و این در حق خواهرت یه جنایت هست .بهتر اینه که الان بیایید رضایت بدید و رحم برداشته بشه . نگهداری این رحم خطرناک هست . من خیلی شوکه شده بودم دنیا روی سرم خراب شد مامانم هم سنش بالاست پیر هست مدام غش میکرد .بشدت گریه میکردم و رفتیم پشت در اتاق عمل و برگه ای را امضا کردم که در تمام عمرم فکر نمیکردم روزی مجبور بشم همچین برگه ای را امضا کنم.از طرفی جون خواهرم نجات پیدا میکرد و از طرفی شاید آینده خواهرم تغییر میکرد.

بعد از یک هفته همه واقعیت را به خواهرم گفتم ….گفت خدا روشکر که خودم از اون دردهای شدید نجات پیدا کردم ؛ و حالم خوبه.

همین که خواهرم خودش از درد های طاقت فرسا نجات پیدا کرده بود همین خیلی مهم بود ولی نمیدونم با این شرایط آینده خواهرم به کجا کشیده میشه.

ولی یکی یکی تمام حرفهایی که اون استاد گفتن اتفاق افتاد .یادتون هست گفتم استاد قباد وقتی دست خواهرم گرفت چیزهایی متوجه شد و از ناراحتی آهی کشید. اون روز آقای قبادمصدق خبر داشتن که قراره در آینده چه اتفاقی برای خواهرم بیوفته. ولی همه واقعیت ها به ما نگفتن که روحیه خواهرم تضعیف نشه. چند دفعه استاد قباد بهم گفتن که من همه واقعیتها را نمیگن بعضی مسائل باعث ناراحتی شدید روحی برای انسانها میشه و بازگو کردن آنها به مصلحت نیست.

الان سالها از اولین ملاقات من با استاد قباد میگذره تجربیات ماورایی زیادی دارم که در داستانهای بعدی براتون می نویسم .من الان ۳۷ ساله هستم هنوز مجردم و به تازگی در یک شرکت واردات و فروش ماشین های ایرانی و خارجی مشغول به کار شدم …و امیدوارم که خداوند بهم کمک کنه بتونم مراحل موفقیت را طی کنم و همونجور که استاد قباد گفتن به ثروتی که در طالع من هست برسم .البته به خواست پروردگارم . و مطمئنم من آینده مالی بسیار خوبی دارم . و نیت من این هست اگر روزی ثروتمند شدم اول به بچه های یتیم و بی سرپناه و دختران بی تکیه گاه کمک کنم . و امیدوارم که روزی برسه در کشور ما و تمام جهان هیچ فقر و کمبود و محدودیتی وجود نداشته باشد…..همینطور که طبق قانون جذب هیج نوع فقر و کمبودی در جهان نیست و این ذهن ما انسانها هست که فقر و کمبودها رابوجود می آورد. قدرتی هست که از درون همه انسانها میگذرد و با این قدرت چه کارهای مهم و بزرگی که میشه انجام داد. من تمام این مسائل را تجربه کردم با تخیلات و قدرت ذهن میشه آینده ای دلخواه مطابق با تمام معیارهاتون برای خودتون بسازید و در آرامش کامل زندگی کنید .

آلبرت انیشتین …تخیل همه چیز است .تخیل پیش درآمدی بر حادثه های آینده زندگی است.

 

 

علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی (مسئول روابط عمومی)
علی خانی، علاقه مند به حوزه ماورا و موضوعات عرفانی و روحی شرقی و غربی از جمله مدیتیشن، انرژی درمانی، طب سنتی، یوگا، خواب بینی، سفر روح و …

2
دیدگاه بگذارید

avatar
2 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 نظر دهندگان
ساسان شیما نظردهندگان اخیر
  اشتراک  
جدیدترین قدیمی ترین
اطلاع از
شیما
مهمان
شیما

خیلی عالی نوشتی. متن منسجم و کامل و واقعی. لطفا بازم بنویس. به خاطر دردهایی که کشیدی هم متاسفم

ساسان
مهمان
ساسان

سلام .بنده خیلی وقته دنبال همچین شخصی هستم و به کمکش احتیاج دارم ،میشه آدرس یا شماره تماس ایشون رو لطف کنید.

رفتن به نوارابزار