قالب وردپرس قالب وردپرس قالب فروشگاهی وردپرس وردپرس آموزش وردپرس

تجربه ماورایی اعضای سایت در مورد موجودات غیرارگانیک

خود برتر چیست؟ نحوه ارتباط با خود برتر
خود برتر چیست؟ نحوه ارتباط با خود برتر
خرداد ۱۹, ۱۳۹۷
اثرات منفی اضطراب
اثرات منفی اضطراب
خرداد ۲۲, ۱۳۹۷

تجربه ماورایی اعضای سایت در مورد موجودات غیرارگانیک

تجربه ماورایی اعضای سایت در مورد موجودات غیرارگانیک

تجربه ماورایی امیدوار (دیدن جن به شکل فامیل)

سلام من سایت های زیادی را مطالعه کردم اما ۸۰درصد گفته های شان خرافات بود اما من در سایت کاون با تجربیاتی که داشتم بر خوردم. یکی از تجربیاتم اینکه فهمیدم جن ها هزاران نوع اند از لحاظ شکل، فکر، دین تجربه! روزی من کار نسبتا خرابی خواستم انجام بدم در حالی که خانمم در خانه بود وقتی اورا نزدیکم دیدم بعد تحت تاثیر خانمم رفتم شام بود اونفهمید من چیکار میکردم وقتی او طرف اخر حولی رفت من خود را به خانه انداختم در را که باز کردم خانمم را در خانه دیدم باتعجب خود را سراسیمه بیرون انداختم دیدم کسی در خانه نیست خانمم گفت چه خبرت است گفتم ای وا کاش میگرفتمش بخدا صدای تو لباس چهره خودت بامن صحبت کرد بلاخره پدر مادرم امدن گفتن چی شده گفتم اورا دیدم اما نفهمیدم اما اینبار اورا حتمی میگیرم پدر مادرم خندیدند وخانمم گفت او ذهن تورا میخواند هر وقت به فکرش نباشی پیش رویت می اید گفتم اینبار. اتفاقا فرداشب مهمان پدر مادر بودیم تا ناوقت شب قصه قصه خانمم بابعضی همشیره ها در کنار صندلی خواب برد من باپدر وبرادرم مصروف برنامه مبایلی بودیم یک بار خانمم از بیرون امد گفت کلید خانه رابده من خانه کاردارم بعد رفت و ماکه کنار پنجره بودیم هی در خانه ما باز بسته میشد گفتم ای خانمم اینقدر به خانه رفت امد میکند در راباز بسته میکند چی میکنه یک بار خواهرم از ان طرف صندلی سرش را بالاکر گفت ای بیچاره اینجا خواب است چی میگی پدرم طرف من دیدمن طرف او خندیدیم گفتم شما خودیدن که کلی را گرفت گفت نه شکل نه صدا نه لباس یک سر مو فرق نداشت بعد گغت خانمت راست گفت او ذهنت را درگیر گرده می اید. اما شبی دیگر درخواب بودم شب ساعت یک شب بیدار شدم دیدم یک دود بالای سرم سایه مانند تا بلند شدم خود رابه در زد غیب شد بعد در راباز کردم صدازد سرم ترسیدم خانه امدم مثل این صدها مثال دیگر.

تجربه ماورایی امیر (زندگی تلخ با جن)

سلام به همه اعضای سایت حالتون چطوره؟
امیدوارم حالتون خوب باشه.
تشکراز ادمین سایت بخاطر اینکه این فرصت در اختیارم گذاشته تا بتونم کمی(به اندازه سرسوزن)خودمو خالی کنم.
اگه غلط املایی داشت به بزرگواریتون ببخشید…
میخوام درمورد موضوعی که چند سالی هست بلای جون من و افراد خونوادم شده براتون بگم.
وقتی یکی از اعضای خونوادت یه مشکل داشته باشه,چه بخوای چه نخوای مشکل توام حساب میشه…کمی وقت بزارید و بخونید شاید یکی از شما دوستان راهی بلد باشه.
حدودا چند سال پیش(۹۱یا۹۰)با پافشاری زیاد افراد خونواده خونمونو خراب کردیم و شروع به ساختو ساز کردیم.اوایل مشکلی نداشتیم,برای اینکه خونه اجاره نکنیم عموم پیشنهاد داد تا ساختو ساز تمام بشه بریم توی خونه نقلی که گوشه حیاط داشت و ما قبول کردیم.
توی یکی از شب نشینی ها,زن عموم درمورد بختک و اینکه یک شب از خواب پا شده و یک دختر به ای رو دیده که شبیه به فرزند خودش بوده,با تعجب بقلش رو نگاه میکنه و میبینه فرزندش کنارش خوابه,در همین بین اون دختر به غیب شده.حتی چندین بار خود من سایه هایی رو توی حیاط از پشت پنجره دیدم,اولش فکر کردم پدرم بیرونه اما نه این سایه اون نبود.
بعد گذشت چند ماه ازین موضوع یک روز یکی از اعضای خونواده(مثلا علی)قران دستش گرفت و گریه میکرد,من بچه بودم و عقلم قد نمیداد که جریان چیه و چخبره…ازش پرسیدم چته علی؟جوابی نداد؟(۴ ۵ ساله که درست و حسابی نمیتونه ازشون حرفی بزنه)روز به روز این گریه ها و شب بیداری ها بیشتر شد,تا جایی که میگفت:کسی اونو اذیت میکنه و اونو میزنه و همش تو خوابو بیداری خون میدیده انگار دارن بدنشو تیکه تیکه میکنن…
چند روزی گذشت,یادمه تو اون مدت چند باری از حال رفت…
علی میگفت یه چیزی به بدنم میچسبه,باور کردن این جریان واسه منی که سنو سالی نداشتم یکم سخت بود…
پدر تصمیم گرفت علی رو پیش دعا نویسی که توی شهر کوچیک ما بوده ببره,رفتن و یه سری دعاو..توی کاغذی نوشته و داد به علی.اون شخص گفت:کمی طول میکشه اما خوب خوب میشه همه خوشحال به خونه برگشتن اما هنوزم اون علایم برطر نشد…دروغ چرا؟پیش ۱۰۰ نر رفتیم همه یه نسخه ای دادنو گفتن حالش خوب میشه اما افاقه نکرد.
دو سال تحت درمان پزشک بود,گتن شاید مشکل با قرص و دوا حل بشه,با خوردن قرصا نصف روز وبیشتر میخوابید,قرصم تاثیری نداشت بعد مدتی دگ قرصارو مصرف نکرد و شبو روزش با گریه و ترس از یه موجودی پست که اونو اذیت میکرد میگذشت…الان که دارم اینارو میگم حدودا ۵ سالی هست که درگیر این مسایل شدیم و کسیم تابه امروز نتونسته کاری انجام بده….
پارسال بود اگ اشتباه نکنم,بازم شب شد و حال هوای خونه زیاد خوب نبود کنار علی خوابم برد اما اون بیدار بود یهو از خواب پریدم صدای پا شنیدم بی مروت ها دوباره امدن سراغش…شبو روز به این فکر میکنم چرا اون باید اینوری بشه…کاش بای اون من اینجوری میشدم…خدااایا ناموس واری انصاف نیست یه جون,وونیشو پا این داستانا بده…بگزریم,چهره علی که با تعجب داشت اطرافشو نگاه میکرد و گریه میکرد داشت عذابم میداد…از ترسی که تو وجودش بود دستامو محکم شار میداد,من اطرام چیزی حس کردم و نگاه کردم دیدم نتا چیز عجیب غریب دیدم که سیااه بودن وسرشون کلاهی بوده و شبیه به کوتوله ها بودن قدشون هم اندازه یه بچه دوساله تقریبا…بعدها فهمیدم به اونا جن سفلی یا جن پست میگن,چشامو بستم و چند باری بسم ال…گفتم چشامو وا کردم دیگ خبری ازشون نبود…
گذشت…یباری یادمه بهم میگت:یهماری میاد دورم میچرخه بهم میچسبه و میره…یبارم گته بود یه شخصی با موهای سیاه و بلند با لباسی سفید دیده(فک کنم جن مسلمون بوده)…
یباری یکی تا علیو دید فکر کرده داره به جن نگاه میکنه (یارو چشم سومش باز بوده)گفت تو چشماش یه مردو زن افریطه میبینم…با روش خودش یه کارایی کرد که علی ازین رو به اون رو شد…خندون خوشحال..گفتم اوکی شده دگ مشکل برطرف شد اما بعد چند روز بازم شد مثل قبل گفتن قران بزنید با صدای بلند تو خونه بخونه..تو خونرو گلاب پاشی کنین…اما هی ااقه نکرد…
طبق مطالعاتم یه قبلیه از جن ها هستن که جن زن هستن(مونث)اند و میان جن مسلمون هایی که اطراف میپلکند رو میگیرن زیر دست خودشون البته اینکارو با اتصال به یک انسان انجام میدن…دلیل این کارشونم اینه که قوی تر بشن تا کسی نتونه کاریو پیش ببره…به همین دلیله که علی گاهی اوقات خندونه چون با جن مسلمون یا خوب ارتباط برقرار میکنه میخنده…گاهی وقتا ناراحت عصبی و پرخاشگر به دلیل اینکه اون زن اونو اذیت میکنه و اون زن(جن)معروفه به بلا و مریضی ینی باعث مریضی میشه شاید مسخره باشه نمیدونم ولی من اینجوری شنیدم و مطالعه کردم…این جن خودشو نشون نمیده و به شکل مختلف ظاهر میشه…یادمه علی میگفت یبار به شکل زن عمو امده رو من یه چیزایی ریخته و رفته…همون شخص که چشم سومش بازه گفت که اطرا علی بالای ۵۰ تا جن هست که همشون جوونن پیری توشون نیست که بخوام با قسم یه حرکتی بزنم..و گفت کاری نمیتونم بکنم من قدرتشو ندارم با این همه مقابله کنم….
سرتونو درد اوردم معذرت میخوام…اگر کسیو میشناسین لطا معرفی کنید…ممنونن که وقت گذاشتین.

تجربه ماورایی داریوش (احضار جن در خواب)

درود بر همه عزیزان

تجربه ای که میخوام در موردش باهاتون صحبت کنم، درباره احضار جن توسط آینه در خوابِ. یکی از همین شبایی که طبق معمول قبل از خواب به احضار جن فکر میکردم، به خواب رفتم. در خواب دیدم که مراسمی را دارم اجرا میکنیم. جزئیات زیادی از اجرای اون مراسم یادم نیست فقط یادمه که چند خط با فاصله کشیده بودم و در اطراف اون خطوت از شمع استفاده کرده بودم. مراسم احضار توسط آینه آنجام میشد و باید جن رو در آینه میدیدم. یک آینه بیضی با ارتفاع ۷۰ سانتی متر داشتم که اونو روی یکی از خطها قرار میدادم و به آرامی در جهت چپ و راست می چرخاندم تا اینکه نقش اون جن در آینه ظاهر میشد. جنی که ظاهر شده بود یک جن به رنگ نارنجی بود. با چشمانی عمودی و موهایی فر. من فقط نمایی مثل یک طراحی در آینه دیدم و مثل یک چهره واضح نبود.
یادمه روی هر خط این کارو انجام دادم و هر دفه اون جن در آینه ظاهر شد. از خواب که بیدار شدم بعداز ۵ ساعت دچار تب و لرز شدیدی شدم و به مدت ۲۴ ساعت خوابیدم و بعد خوب خوب شدم.
حالا نمیدونم اون چه جنی بود که من احضار کردم؟ و مهمتر اینکه اصلا فراموش کردم ازش درخواستی داشته باشم.

تجربه ماورایی الیسا (ارتباط با جن در خواب)

میخوام قسمتی از خوابمو ک با یک جن ارتباط داشتمو براتون تعریف کنم یه شب داشتم مراقبه انجام میدادم چشام خیلی سنگین شدن همیشه حتی وقتی بچه بودم حس میکردم یکی پیشمه من تنها نیستم افکارم با همسنام خیلییی فرق داشت ولی هیچ قت دلیلشو نفهمیدم و ندونستم ..همونجا تو اتاق خوابم برد دیدم تو همون اتاقم صدای خنده های ریز ولی وحشتناکی میاد به طرف در رفتم مامانم گفت فرار کن افق هایی جنن فرار میکردم صداها خیلی آزار دهنده بودن خوب حسشون میکردم یه آینه جلوم بود یه دختریو دیدم گفت بزار بیام تو (البته لب خانیشو دیدم متوجه شدم صداشو نشنیدم )گفتم نه نمیذارم گفت کاریت ندارم درسته مسلمان نیستم ولی کاریت ندارم گذاشتم از آینه بیاد میومد میرفتیم بیرون گفتم دست از پا خطاکنی با چهار قل میکشمت چیزی نگفت داشتیم راه میرفتیم ک دستمو گرفت گفت از طرف کی محافظ شدی گفتم نمیدونم گفت انرژیت خیلی قویه گفت ما چند گروهیم توهم عضو مایی بعدخندید و غیب شد..همیشه ازشون میترسیدم ولی دیگ ترسی ندارم چون انقدم بد نیستن ک ما فک میکنیم شایدم من بهشون وابسته شدم . زندگی من خلاصه شده با موجودات بیگانه….

تجربه از ماورا – احضار جن در مغازه (نوشته عمو حسین)

سلام …من دو رفیق صمیمی ارایشگر دارم و هر روز اخر وقت ساعتی به مغازه اونا میرم گپ میزنیم یا فیلیم میبینیم چند وقتی فیلم ترسناک دیدیم تا روزی دوستم هادی گفت میخواهید جن صدا کنم !!!ماهم خندیدیم و چند ماهی سورژه خنده من و امید شد .
غروب یک روز سرد زمستانی بود سوز عجیبی میامد طبق هر روز من هادی و امید داخل مغازه کنار بخاری گرم بحث از اوضاع مملکت بودیم ٬گفتم امید امشب باید هادی جن احضار کند وگرنه اونقد باید بزنیشم تا جنش دربیاد ( به شوخی) هادی هم با قیافه حق به جانب گفت چشممممم!!!
طلسمی روی کاغذ کشید نام خودمان پدرمان و جدمان را داخل طلسم نوشت .هفت سنگ اطرافمان چید و به هرسنگ حمید و قل را خواند چراغ ها خاموش شد و کرکره پایین مغازه در انتهای کوچه یی قدیمی و بن بست بود بافت قدیم شهری به هر روی سکوت مطلق حاکم شد دعایی به عربی خواند هر کدام حمد و سوره خواندیم اول هادی بلد خود را معرفی کرد بعد امید نوبت من شد گفتم من حسین فرزند فلان کتاب پشت سرم تلپ افتاد زمین امید گفت مغازه تاریکه خودت کتاب رو انداختی گفتم نه گفت جفتتون دستتونو بدین من دستامونو گرفت .لیوان کنار خودشم صدایی کرد ولی چون تاریکی محض بود چیزی ندیدم بعد روشن شدن چراغ دیدم برعکس کردن …القصه هادی گفت ای جن قسم به اسم جلاله الله اعلانحضور کن …کاغذ های دیوار بباشدت شروع کردن به صداکردن یکی محکم روشون پنجه میکشید خش خش خش دیدم دست امید تو دستم داره یخ میشه به هاذی گفتم بر گردونش این الان سکته ممیکنه و هادی هم امر کرد بره و صدا ها خوابید .تا یادم نفرته مغازه هم شدید سرد شده بود.
از اون روز تا همین جمعه پیش ینی اول اردبییهشت هنوزم گاهی تو مغازه اتفاقات عجیبی رخ میده گاه بوی مرموزی میاد شبیه نفت الین با سوخته نان یا سکته ترکیه انداختن مغازه یا خودمنو هفته پیش با یه صدف دریایی زدن تو مغازه دربسته یا نصف لباس امید دستش بود نصفش معلق جالبم این هست فقط با ما سه نفر کار داره بیشترم با امید گاهی من خلاصه الانم گاهی صدای خش خش کاغذ دیواری ها میاد ولی ارام یا ظعر میریم ناهار برگشتنی وسط مغازه استخوان پیدا میشه اگرم بگیم میترسیم واقعا چند روزی کارمون نداره اذیتشاشم شدید نیس فقط در حد اعلان حضوره .دوستان بنظرتون چرا دو ساله ول کن نیس ؟ گیر افتاده تو عالم ما؟ یا گاهی میاد سرک میکشه اعلان حضور میکنه ؟ یا میخواد چیزی بگه ؟ راهنمایی کنید لطفا

تجربه از ماورا – دعایی برای احضار جن (نوشته مهدی)

من علاقه شدیدی به احضار دارم تویه سایت دعایی رو پیداکردم گفته شده بود اگه ۱۵ این دعا رو بخونید جن احضار میشه منم با اشتیاق اون دعا رو در تنهایی خوندم اما هیچ جنی احضار نشد وهیچ نشانه ای از اون دیده نشد ولی ازاون بعد همیشه وقتی تنها میشدم احساس میکردم یکی تو خونس وسایلم گم و جابه جا میشد کم کم این موارد بیشتر شد ودرها تکون میخوردن وسایه هاشو شبها جلوی در ورودی میدیدم همه اذیتاش برای من بود وهیچ ازاری به اعضای دیگه خونواده نمیرسوند این جن تا مدت ها منو اذیت کرد تا این که تو یه کتاب اسلامی دعایی دیدم که برای علاج منو امسال من بود اسم اون دعا ابودجانه بود که باید نوشته ودر هنگام خواب زیر سر گذاشته میشد اونو زیر سرم گذاشتم و از اون روز تا حالا اثری ازش ندیدم این قضیه مربوط ۲سال پیش یعنی سال ۹۵ میشد.

تجربه ماوراالطبیعه – جن مرموز و راهنمای عجیب تر (نوشته رضا)

سلام خدمت دوستان…
می خواستم ی داستان عجیب رو براتون بنویسم…
راستش قبل از خواب صداهایی میشنوم.مثلا:وقتی می خوام بخوابم یخچالمون بی دلیل خر خر میکنه یا مثلا صدای بوق اشغال تلفن میشنوم وب محض بیدار شدنم صداها قطع میشن…
چند شب پشت سر هم این صدا میومد اخر عصبانی شدم و با فریاد بلاند شدم ک دیدم خونه حس سبکی داره یعنی انگار خونه خالیه…داشتم ب سقف نزدیک میشدم فهمیدم تو خلسم خواستم برگردم تو جسمم ک ی سایه بلند اومد بالا سرم ترسیدم اومدم سریعتر برم تو جلدم دیدم رفتم تو تاریکی مطلق…به جسمم فکر کردم و با خودم گفتم الان میرسم ب جسمم ولی…
وارد منطقه ی جنی شده بودم ک اذیتم میکرد…ب هاله بنفش فکر کردم ولی ی نور قوی اومد بیرون و من هاله رو فراموش کردم…ی مرد سفیییییییییییییییید پوش ک خیلی مهربون به نظر میرسید…
وقتی اومد نزدیک تر صورتشو بم نشون داد…سکته رو رد کردم شانس اوردم. ی مرد بیریخت با دندونای کج و کوله…
ب جسمم فکر کردم تا برگردم به اونجا ولی نشد…به فکرم رسید بسم … بگم و تا گفتم جن ک داشت میخندید ترسید شروع کرد ب جیغ کشیدن…ب جسمم فکر کردم و برگشتم ب جسمم…
با خودم گفتم تموم شد ولی…چند روز بعد ک رفتم حموم دیدم تمام بدنم کبوده…رفتم پیش دعا نویس بم ی دعا داد با آب گفت دعا رو با آب خیس کنم بعد دعا روببوسم بدنمو با اون اب بشورم ی مدت ک گذشتبهتر شدم…
این داستان واقعیه و چند وقت بعد تو خلسه بودم ک ی راهنما صورتی بم نشون داد و گفت این همون جن است…هنوزم علتشو نفهمیدم ک چرا صورتو بم نشون داده.

تجربه از ماورا – اولین احضار جن (نوشته Darksoul)

وقتی ۱۲ سالم بود با دوستم تصمیم گرفتیم احضار انجام بدیم واسه اینکه اطلاعات کافی و دسترسی به اینترنت نداشتیم خودمون موقعی که تنها بودیم براشون نامه نوشتیم و شب موقع خواب گذاشتیم زیر سرمون
شب شد و آماده خواب شدیم و منم خیالم راحت بود هردو با هم بیدار میشیم و دونفری ترسی نداره
خلاصه نیمه هوای شب بود که یهو بیدار شدم و یاد نامه افتادم نگاه کردم دیدم دوستم خواب خوابه منم خودمو سریع زدم به خواب بماند چقدر از من لگد خورد تا بیدار شه اما مث خرس خوابیده بود.
ازش حرصی شده بودم که یهو صدای باز شدن کاغذ از تو آشپزخونه که زیر پام بود اومد ترس برم داشت اخه کسی جز ما خونه نبود گوشامو تیز کردم و نگاهای ریز به اطراف اما تاریک بود چیزی نمیدیدم از تو آشپزخونه صدای پا میومد که رفته رفته بهم نزدیک میشد بعد چند مین لامپ اتاق رو روشن کرد و چند قدمی دورم راه رفت و دوباره لامپ رو خاموش کرد کاملا بیدار و هوشیار بودم
خلاصه هرچی دعا و صلوات بود خوندم یهو رفتم تو حالت خلسه که اون موقع ازش سر در نمیوردم یه حس عجیب از نوک انگشتای پام تا سرم بهم وارد شد انگار وارد دنیای دیگه میشدم گفتم حتما اجنه دزدیدنم یهو خودمو دیدم که نشستم و انگار همه عالم دارن جیغ میکشن فک کنم برون فکنی بود بعد دوباره برگشتم سر جام و بیدار شدم چشامو باز کردم هنوزم شب بود واسه اینکه اولین بارم بود این همه ترس و فشار بهم وارد شده بود لرز و رعشه داشتم و تا صبح بیدار موندم و دعا خوندم
بعد اونم هر وقت چه روز چه شب تا چشامو میبستم می رفتم تو اون حالت برون فکنی و واسه همین از خوابیدم واهمه داشتم تا چندین وقت
ماجرای اینکه دوستم هیچی از موضوع نفهمید جز روشن شدن لامپ که یه صحنه بیدار شده بود این بود که قبل خواب نامه خودش رو هم گذاشته بود زیر سر من:|

تجربه ماورا – احضار جن ( نوشته احمد)

سلام’حدود سه سال پیش خیلی به احضارعلاقه داشتم و چندباری از روی کتابای مختلف مثل فنون تسخیرات سکاکی انجام میدادم ولی اتفاقی نمیفتاد’فقط بعضی وقتا شبش فلج خواب میشدم و همینطور که همه اهل خونه رو می‌دیدم که خوابن ولی خودم تکون نمیتونستم بخورم ولی همه چیزو کاملا عادی میدیدم انگار که بیدارم فقط تکون نمیتونستم بخورم’اما تو این حالت علاوه بر چیزای عادی اوناروهم می‌دیدم که اومدن توی خونمون دارن تو اتاق راه میرن و میدونستن که من دارم تماشاشون میکنم’معمولا یکیشون بزرگترشون و رییسشون بود و بقیه خدمتکارا و زیردستیاش بودن’قیافه ها و اندام ظاهریشون معمولا شبیه میمون بود’فقط بزرگانشون لباس داشتن’لباساشون شبیه لباسهای قدیمی بودو با کسی هم به هیچ عنوان شوخی ندارن’خلاصه بگذریم’اما تو بیداری بحث کاملا فرق میکرد با نعلبکی که باهاشون صحبت میکردم نوع طرز فکر و تربیت و حتی فرهنگشون خیلی شبیه خودمونه و با چیزای ترسناک که تو فلج خوابی می‌دیدم کاملا متفاوت بودن’ دقیقا عین خودمونن!باور کنین عین خودمونن!ولی کازیه طرف حالت فلج خوابی برام ثابت شده که واقعی هست ولی چرا تو اون حالت که میبینیشون اینقدر عصبانین ولی پشت نعلبکی اینقدر با وقار?بارفیقم با نعلبکی احضار میکردیم اما هیچ وقت رازشو به من نگفت که چطوری بانعلبکی و تخته ویجا احضار میکنه ولی من فهمیدم که همینجوری علکی نمیشه حتی چندنفره هم نمیشه’یه چیزی یه دعایی باید باشه که اول راپای اونارو باز کنه که این ارتباط برقرار بشه بعد نعلبکی حرکت میکنه وگرنه همینجوری نمیشه’ اون دعا چیه?در ضمن اگه اصول و احتیاطو رعایت کنی روش خیلی خوبیه ‘ خیلی قشنگ باهات صحبت میکنن رفیق میشن باهات حتی اگه کسی برات طلسمی چیزی زده باشه رو بهت میگه کجا قایم کرده و کی بوده و خیلی کارای دیگه ‘ البته من طبق کتابهایی که خونده بودم خیلی بااحتیاط پیش میرفتیم وگرنه کار خطرناکیه’خلاصه آقای ادمین جان یه کتاب که نسخه های احضارش صحیح باشه رو معرفی کن یا بیزحمت لینکشو برام ایمیل کن’ اگه فارسی نبود یه گریموری خوب با نسخه های درست که خودت تست کرده باشیرو به من معرفی کن خودم ترجمش میکنم ‘ خیلی ممنونت میشم این لطفو در حق این حقیر انجام بدی’ سپاسگزارم برای وقتی که گذاشتین

 تجربه ماورایی مصطفی سوال و جواب با جن

سلام و آرزوی موفقیت برای گردانندگان این مجموعه خوب و بینظیر.
تجربه ای داشتم که فکر میکنم تنها جایی که بتونم ازش حرف بزنم اینجاست.
ظهر یک روز تابستانی بعد از نماز داخل مسجد یه نفر به من گفت برای یکی از دوستام مشکلی پیش اومده که مردم جلوی خونشون جمع شدن. سریع خودم رو اونجا رسوندم دیدم دوستم و اعضای خانوادش به همراه جمعی از همسایه ها جلوی خونه جمع شدن و همهمه ای برپاست. جریان رو پرسیدم گفت چند روزه که تو این خونه آسایش نداریم. اول پول و چیزای قیمتی که داخل خونه بود گم شد بعد یواش یواش اتفاقات بدتری افتاد مثلا مهمون داشتیم یه دفعه قندون بلند میشد رو هوا و به سمتی پرتاب میشد یا هر از گاهی انگار یکی یه پسگردنی محکم به ما میزد و اتفاقاتی از این دست تا اینکه امروز انقدر وسایل مختلف اینطرف و اونطرف پرتاب شد که دیگه نتونستیم خونه بمونیم و الان کسی جرات نمی کنه بره داخل خلاصه که مستاصل شدیم. گفتم اشکال نداره من برم داخل گفتن نرو خطرناکه ولی ازاونجایی که سرم درد میکنه برای اینجور مسائل راضیشون کردم برم تو خونه. فضای سنگینی داخل خونه حکم فرما بود و براحتی میشد فهمید اینجا یه اتفاقاتی داره میوفته. دو رکعت نماز خوندم بعد ایة الکرسی و … با جن شروع به صحبت کردم که چرا اینکارا رو میکنه ولی اتفاقی نیوفتاد به ذهنم رسید که شاید من توانایی ارتباط مستقیم ندارم و باید یه وسیله ای برای ارتباط بسازم رفتم آشپزخونه سفره ای که روی میز بود برگردوندم چون پشتش سفید بود و با یک خود کار جدول حروف و اعداد و بله و خیر کشیدم مثل همونی که برای احضار روح استفاده میشه، و یه نعلبکی گذاشتم روی جدول وقتی انگشت اشارم رو روش گذاشتم شروع به حرکت کرد. اولش ترسیدم ولی بعد خوشم اومد چون بالاخره تونستم یه کاری بکنم. سوال پرسیدم و حرکت روی حروف رو مینوشتم تا کلمه درست بشه و پس از حدود پانزده یا بیست دقیقه جوابهارو گرفتم و دستم رو برداشتم. جوابها این بود: پولهارو من برداشتم. من زن هستم. مسلمان نیستم. با آب جوش بچه ام را کشتند. انتقام میگیرم.
از خونه ا مدم بیرون دوستم رو کشیدم کنار قضیه رو براش تعریف کردم فکر کنم خیلی باور نکرد فقط گفت مادرم کف آشپزخونه رو میخواست بشوره یه قابلمه آبجوش ریخت کف آشپزخونه.
بعدا شنیدم از شهرستان یه نفر اوردن که مشکلشون رو حل کنه اونم دقیقا همین حرفها رو گفته بود و یه پولی گرفت و جن رو راضی کرد که بیخیال اونا بشه.

تجربه ماورایی محمد (دیدن جن در باغ)

راستش ما که بودیم یک وقت در باغ زندکی میکردیم در ان باغ یک خانه دوطبقه بود که یک اتاق داشتیم که در ان ارد را ذخیره می کردیم راستی یادم رفت که بگم مادره من در ان وقت خدش نان می پخت چون که از نانوای دور بودیم ما همه باهم در ان باغ زندگی می کردیم خب خلاصه یک روز دیدم که یک گوسفند به طرف اتاق ارد رفت اتاق ارد ما در طبقه دوم قرار داشت خلاصه می گفتم یک گوسفند رفت به طرف اتاق ارد من به مادرم گفتم مادرم منا زد میگه چرا دروغ می گوی من تقریبا ۵ سالم بود که این حادثه رخ داد و وقتی که ۲۰ سالم بود در یک اتاق تنها بودم که یک دفعه صدایه مادرم را شنیدم که اسم من را صدا کرد من تمام خانه را گشتم کسی را پیدا نکردم و یک خاطره دیگه ای که دارم اینه که فامیل ما در یک خانه زندگی می کردند که در ان خانه جن داشت یک روز من رفتم پیش انها نشته بودیم که در اتاق باز شد خلاصه کنم در بعضی از خانه های قدیمی هنوز هم وجود دارند

تجربه ماورایی سهیل (دیدن جن)

من و خانوادم برای تعطیلات رفته بودیم خونه پدربزرگم که مال روستای خارج شهرمون هست. محلش اصلا فرقی با قبل نکرده بود که هیچ تازه خرابتر هم شده بود. همیشه به پدربزرگم میگفتیم اونجا رو ترک کنه ولی گوش نمیداد. وقتی به رفتار پدربزرگم دقت میکردم حس میکردم دست خودش نیست که این قدر به اونجا دل بسته. وقتی صحبت از ترک اونجا میشد خیلی عصبانی میشد. به خاطر همینم ما چیزی بهش نمیگفنیم. اصطلاحا گیر نمیدادیم.
یه بار از خواب پاشدم خیلی زود بود و پدربزرگم داشت چای درست میکرد و نمیدونست من بیدار شدم. دیدم هی داره با یکی که نامرئیه صحبت میکنه و میخنده. من خیلی ترسیدم که شاید خل شده باشه. آخه آدم وقتی سنش بالا میره ممکنه هذیان زیاد بگه. بعد دیدم تو ظرف یه چیزی ریخت و یهو هر چی تو ظرف بود ناپدید شد. انگار که اون نامرئیه اونو خورده باشه. من خیلی وحشت کردم و برگشتم خوابیدم. وقتی همه پاشدن من به زور پاشدم. همش به پدربزرگم نگاه میکردم و ببینم چیز مشکوکی هست یا نه.
همه بعد از ظهرش رفتن روستا که انگور بچینن و من باهاشون نرفتم و تنها موندم چون درس میخواستم بخونم. خونه خیلی ساکت بود. شنیده بودم که پدربزرگم یه کتابخونه زیر زمین داره که کسی تا حالا ندیده. منم کنجکاویم گل کرد و رفتم سمت زیرزمین و درش باز بود. رفتم توش. یهو در بسته شد. اون قدر ترسیدم که نزدیک بود سکته کنم و داد زدم. وقتی خواستم بلند شم دیدم یه جن سیاه رنگ بالای سرم واستاده و با عصبانیت نگاه میکنه. منم هی قلبم میزد و در رو باز کردم و از اونجا فرار کردم و رفتم تو کوچه تا خانوادم بیان. به کسی چیزی نگفتم ولی پدربزرگم یواشکی بهم میخندید انگار که جن رفته باشه توش و برای مسخره بهم میخندید. خیلی میترسیدم. اصلا وقتی قیافش میاد تو ذهنم موی بدنم سیخ میشه.

تجربه ماورایی سحر (دیدن جن)

سلام. تجربه ای که دارم و امیدوارم تو سایت چاپ شه در مورد دیدن جن تو خونه دوستمه. من و دوستم موقع امتحانا با هم درس میخونیم و معمولا هم خونه اونا میرم. داشتیم با هم درس دینی میخوندیم که یاد حرفای معلم دینی در مورد جن و شیطان افتادیم. خیلی مسخرش کردیم و گفتیم چرا تو قرن فناوری نشسته در مورد خرافات و این چرت و پرتا حرف میزنه. هی ادای جن در میاوردیم و صدا کردیم و میخندیدیم. تا اینکه دیدیم جلوی چشممون لامپ اتاق ترکید و بعدش مدام صدای ضربه به چهار طرف دیوار میومد. حالمون بد شده بود و از ترس فرار کردیم تو پذیرایی. همش حس میکردیم یه چیزی پیشمونه و دنبالمون میکنه. قشنگ میشد خشم جنی که تو خونه بود رو حس کرد. من که به غلط کردن افتادم و از جنها معذرت خواستم. دوستم دستشو گذاشته بود رو دلش و حالش خیلی بد بود. افتاد رو زمین و داد میزد. فکر کنم جنزده شده بود. خیلی ترسیده بودم و بهش آب دادم بهتر شد. دیگه یاد گرفتیم که نباید به خاطر نداشتن اعتقاد به چیزی اون چیزا رو مسخره کرد چون ممکنه وجود داشته باشن.
وقتی فرداش جریان رو به اونیکی دوستمون گفتیم مسخرمون کرد و گفت پس چرا سراغ من نمیان؟ الان به جن چند تا فحش میدم تا بیان. تا فحش داد باز صدا اومد و گفتیم اون صدا مال جنه و الانه که عصبی بشه بیاد ولی گفت نه اتفاقیه و خندید و رفت ولی هی پشت سرشو نگاه میکرد و معلوم بود ترسیده بود. من که اعتقادم به جن بیشتر شد چون اون روز که حالم بد شد و صدا اومد و لامپ ترکید یه تجربه جدید بود که نشون میداد ما تنها نیستیم.

admin
admin
درباره ردای سیاه (ادمین): تمرین کننده و نشر دهنده علوم روحی و روانشناسی (بیشتر)

دیدگاه بگذارید

avatar
  اشتراک  
اطلاع از
رفتن به نوارابزار